suetafahom


گمشده در بزرگراه

پدر رنج میکشید.پسر رنج میکشید."اسحاق ایمانش را از دست داده بود.هیچ کلامی از این رویداد هرگز در تمام جهان گفته نشد"(ترس و لرز.صفحه 39)."آن چه هرگز از آن سخنی به میان نیامد همان چیزی بود که پدر کیرکگور آن را علت غصه ی کشنده ی خویش میدانست"(همان.162).پدر!گریه را فراموش کن! بگو آن شب چه اتفاقی برایم افتاد؟."چشمان ابراهیم تیره شد و دیگر روی شادمانی ندید".(همان.38)
بامدادان بود. فرد برخواسته بود و سیگاری دود میکرد.مردی بر در کوبید:سر از تن خشخاش ها بریده شد.
بامدادان بود.کلبه در آتش میسوخت و زن دورتر و دورتر میشد.
بامدادان بود.
فرد کارد بر گلوی همسرش میکشد همان گونه که دایان کلید دروازه های نابودی معشوقه اش کامیلا را بازپس میگیرد."قمار کردن بر سر محال" مهری ست بر پیشانی این سینمای استخوان شکسته. آری از دست دادن عزیز مصیبت است اما کارد مسولیت این سرنوشت به خود ابراهیم سپرده شدن فاجعه ایست که داغ آن همواره بر سینه میماند.


مهدی پارسا