suetafahom


رويای پروانه ای در يک بعد از ظهر پاييزی

مهدي پارسا
اندكي ترديد در مطمئن ترين اعتقادات آدمي هم وجود دارد. شايد هنگامي كه شخصيت منفي و خبيث فيلم ها در دستيابي به نيات شوم خود با مانعي مواجه مي شود و ما لحظه اي دلمان مي خواهد اين مانع برطرف شود، در اين لحظه تعليق، متوجه اين ترديد ذاتي درونمان شده باشيم و اين يكي از همان جاهايي است كه امر واقع، انسجام تصويري سوژه را تهديد به قطعه قطعه شدن مي كند.
آيا مطمئني كه اين پست مدرن ها چرند نمي گويند؟ آيا همه اين ها بازي اي براي سرگرم كردن طبقه اي از طبقات جامعه نيست؟ داستان دنيايي كه روياي پروانه اي در يك بعد ازظهر پاييزي است، ماجراي جذابي است. شايد فلسفه در يونان از همين بازي هاي جذاب جهان از آب است و تغيير امكان ندارد و غيره آغاز شده باشد. زندگي را چه مي شود؟ آقاي سوكال! ما را با خود ببريد.
سوكال و بريكمون، اگر خيلي آن ها را جدي بگيريم، يك پوزيتيويست اوايل قرن بيستمي هستند، اما من سعي مي كنم خيلي به اعتقادات آن ها كاري نداشته باشم و فقط نشان دهم كه آنچه ادعايش را دارند (اين كه لكان و شركايش از عبارات علمي بي معني بدون ارائه دليلي سوء استفاده مي كنند) نادرست است. نويسندگان كتاب اطلاعات فيلسوفان مورد بحث را از رياضيات و فيزيك سطحي و مبهم تخمين مي زنند و مي گويند اين نويسندگان با چنان اعتماد به نفسي سخن مي گويند كه بسيار بيش از صلاحيت علمي آنهاست . احتمالا تنها شاهد تخمين آن ها ناتواني در فهم آثار اين فلاسفه و نبود تحصيلات دانشگاهي رياضياتي افرادي مثل لكان و كريستوا است. نمي دانم براي اين كه بفهميم نوار موبيوس چيست، مجموعه چيست، كوانتا چيست و غيره تا چه سطحي بايد در مطالعه رياضي و فيزيك پيش رفته باشيم. به هر حال تحصيلات دانشگاهي من در رشته فيزيك بوده است و مجبور نيستم بگويم: خب من كه مثل آقاي سوكال رياضي و فيزيك نخوانده ام! حتما او راست مي گويد.
لكان كه در دهه 1950 به زبان شناسي توجه داشت، در دهه 1970 به رياضيات رو كرد. استفاده او از رياضيات به دو شاخه از آن يعني جبر و مكان شناسي منحصر مي شود. البته لكان هرگز خود را درگير محاسبات رياضي و نظام اصل موضوع ها و اثبات قضايا نكرده است و جبر و مكان شناسي لكاني چندان پيچيده و مشكل فهم نيستند. او حروف بزرگ را براي نشان دادن امور نمادين و حروف كوچك را براي امور تصويري به كار مي گيرد. مثلا S نشانه سوژه و A (حرف اول كلمه Autre فرانسه) نشانه ديگري نمادين است. از آن طرف a ديگري تصويري و s [كوچك] مدلول است و مثلا (A S) دلالت ديگري نمادين است.
لكان در فرمول هاي خود كه چندان هم پيچيده نيستند، گاهي S و A را خط مي زند تا بگويد سوژه كامل و ديگري بزرگ وجود ندارند. او در استفاده خود از مكان شناسي نيز براي مثال از نوار موبيوس كمك مي گيردتا تقابل هاي دوتايي همچون درون و بيرون را به چالش بكشد و از اين طريق به زير سؤال بردن تقابل هايي همچون دال / مدلول، حقيقت / خطا و سوژه / ابژه برسد. نوار موبيوس در هر قسمت خود دو سطح دارد، اما اگر كل نوار را در نظر بگيريم اين دو سطح پيوسته هستند و يك سطح را تشكيل مي دهند. پس نوار موبيوس دو ويژگي مهم دارد كه خيلي به كار روان كاوي مي آيند؛ اولا يك سطح دارد و دوما در نگاه اول و به ظاهر دو سطح دارد.
بنابراين اين كه سوكال و بريكمون هي تكرار مي كنند كه رياضيات چه ربطي به روح و روان انسان دارد و فيلسوفان مورد نظر براي استفاده خود از آن دليل كافي اقامه نكرده اند، منتفي است، چون مثلا در مورد لكان حروف جبري بزرگ و كوچك كمك مي كنند تا تقابل نظم نمادين / نظم تصويري را به تمام امور رواني گسترش دهد. متاسفانه نويسندگان كتاب گاهي مثل بچه هاي سه يا چهار ساله حرف مي زنند: كاربست اين موضوع در روان كاوي چرند است. چگونه ممكن است سوژه اي در C0 قرار گرفته باشد؟ و هي تكرار مي كنند او معني كلماتي را كه به كار مي برد، نمي فهمد . به نظر من تنها دليل براي اين كه فلاسفه از مفاهيم و زبان رياضي استفاده مي كنند اين است كه اين مفاهيم و اين زبان وجود دارد.
نويسندگان كتاب در جايي ديگر، در مورد فرمولي از لكان كه در آن دال و مدلول را با خط كسري از هم جدا مي كند و دال را به صورت كسر مي نويسد، مي گويند: بديهي است كه دال و مدلول عدد نيستند و خط افقي او نشانه تقسيم دو عدد نيست. پس محاسبات او خيال پردازي محض است . اولا معلوم است كه دال و مدلول عدد نيستند، مگر قرار است لكان رياضي بگويد؟ او دارد از ابزار رياضي استفاده مي كند. خط كسري و صورت و مخرج براي او چند مفهوم هستند. دوما خيال پردازي محض يعني چه؟ آيا منظور اين است كه اين فرمول لكان هيچ معنايي در بر ندارد؟ پس اين كه ما مي فهميم مدلول به زير دال مي لغزد و دال اولويت مي يابد و گزاره به وجود مي آيد، چيست؟ مگر خيال پردازي نشانه كذب يا بي معنايي است؟ آري درست است كه اين گزاره از منظر رياضي بي معناست، اما لكان كه نمي خواهد رياضي بگويد! نويسندگان كتاب در همه جاي آن اظهار مي كنند كه فلان فيلسوف هيچ استدلالي اقامه نمي كند . آيا آن ها دچار اين توهم نيستند كه استدلال تنها راه توليد معناست؟ ذهن انسان با تداعي و نه با استدلال، كار مي كند. استدلال را [اگر خيلي خوش بين باشيم] فقط در كتاب هاي رياضي و منطق مي توان يافت و سر و كار فلسفه [حداقل در اين زمانه] با امور انتزاعي نيست.
حال درك آقايان از استعاره را ببينيد: استعاره معمولا براي شفاف ساختن مفهومي ناآشنا از طريق مرتبط ساختن آن با مفهومي آشناتر به كار مي رود و در غير اين صورت به كار بردن آن نشانه به رخ كشيدن فضل و دانش است. فرمول اول استعاره لكان مي گويد: تابع دلالتي جانشيني يك دال با دال ديگر برابر است با قطع شدن بار در الگوريتم سوسوري . قطع شدن بار در الگوريتم سوسوري به معناي رسوخ دال به درون مدلول يعني خلق يك مدلول تازه است. پس فرمول لكان مي گويد عمل دلالت، يعني همان توليد معنا، فقط به وسيله استعاره امكان پذير است. اما سوكال و دوستش گمان مي كنند كلمات و معناها وجود دارند و به شدت به هم بسته شده اند و استعاره هم يك عنصر كمكي، تزئيني و مازاد است. آن ها مي گويند لكان كلمات را در معني درستشان به كار نمي برد و مثلا مفهوم لذت معني دقيق و شفافي ندارد. اين حرف ها فقط از كسي كه دچار توهم حضور معناي مندرج است برمي آيد. لكان و دريدا نشان داده اند كه جايگاه استعاره در بطن زبان است. بنابراين نمي توان در متن آن ها استعاره ها را پيراست و به ذات كلام دست يافت. اين است كه متن لكان و دريدا، به اين علت كه خالي از توهم حضور معناي پايدار زير استعاره هاست، از ديد سوكال و بريكمون و ديگران پرت و پلا به نظر مي رسد. نمي توانيم بگوييم موضوع كتاب دريدا نوشتار است و بقيه مفاهيم درون آن استعاراتي هستند كه براي تبيين مفهوم نوشتار آمده اند. خود نوشتار هم استعاره است.
اما كريستوا خود تكليف خود را مشخص كرده است. او بارها گفته كه نمادهاي رياضي براي او استعاره هستند. او پس از اين كه در مورد سوژه در مرحله آينه اي حرف مي زند، مي گويد: براي مثال، مي توان مجموعه... را در نظر گرفت [تأكيد از من]. نمي دانم آقاي سوكال به چه اعتراض دارند. به اين كه نمي توان يك مجموعه C0 در فضاي R3 در نظر گرفت؟ به اين كه حتما بايد چنين مجموعه اي وجود داشته باشد؟ به اين كه حتما اعداد و نه سوژه، بايد در اين مجموعه قرار بگيرند؟ سوكال و بريكمون پس از هر نقل قول با گفتن اين كه چرند و نامفهوم است خيال خود را راحت كرده اند.اما در مورد دلوز بايد بگويم منطق استفاده او از اصطلاحات علمي در كتاب فلسفه چيست به طور كامل تشريح شده است. او در اين كتاب فلسفه را خلق مفاهيم تازه مي داند و البته قيد مي كند كه چون ما نمي توانيم مفاهيم را به طور دلبخواهي بسازيم، براي اين كار بايد مفاهيم موجود را بازسازي كرده و معناي تازه به آن ها بدهيم. بنابراين فلسفه مفهومي كه كاملا متعلق به خود باشد، ندارد. از همان ابتدا در يونان باستان مفاهيم فلسفي مفاهيمي مربوط به علوم طبيعي بودند. پس از آن مفاهيم مربوط به مباحث سياسي و اخلاقي و ديني، فلسفي شدند و تقريباً از دكارت به بعد بود كه مفاهيم فلسفه بيشتر از علوم تجربي و رياضيات وارد شدند. دلوز مفاهيم علمي را برمي دارد، اما آنطور كه مي خواهد از آن ها استفاده مي كند تا مفهومي تازه خلق كند. حال در اين ميان مي توان از اين سخن گفت كه استفاده دلوز از اين مفاهيم نادرست و نادقيق است؟ سوكال و بريكمون نمي توانند دلوز را محدود كنند كه از مفاهيم فيزيك و رياضي در فلسفه خود استفاده نكند. همچنين آن ها در هيچ كجاي كتاب نشان نداده اند كه گزاره هاي علمي فلاسفه مورد بحث نادرست باشند. آن ها همه جا از ابهام و بي سروته و بي معني بودن اين گزاره ها و اين كه دليل استفاده آن ها مشخص نشده گله دارند و البته به اعتقاد من كسي كه زمينه فكر فلسفي را ندارد، صلاحيت درك دليل استفاده و مفهوم اين اصطلاحات (حالا ديگر فلسفي) را نيز نخواهد داشت. از سوي ديگر نويسندگان كتاب اعتراض مي كنند كه حرف هاي فني دلوز و گاتاري پيش پا افتاده هستند و آن ها مثلا به عمق محاسبات مكانيك كوانتومي وارد نشده اند. در پاسخ بايد گفت دلوز فقط به مفاهيم نياز دارد. مفهوم كوانتوم براي او مفيد است نه محاسبه احتمال حضور الكترون در اربيتال چهارم اتم هيدروژن يا معادله شرودينگر براي فلان سد پتانسيل. خود فيزيك دان ها هم مي دانند كه اهميت عملگرها در مكانيك كوانتوم است كه آن را از مكانيك كلاسيك دور مي سازد. اين كه آنچه اندازه مي گيريم، نه مقادير موجود بلكه عملگرها هستند. بنابراين اين مفهوم اهميت بيشتري از محاسبات عملگر اندازه حركت زاويه اي در يك مسئله خاص دارد. پس نمي توان گفت دلوز و گاتاري از مفاهيم سطحي علم استفاده مي كنند، فقط به اين دليل كه وارد بافت نظري مثلا مكانيك كوانتوم نمي شوند. به فصل اول كتاب مكانيك كوانتومي ساكورايي [منبع اصلي درس كوانتوم براي دوره كارشناسي ارشد فيزيك] مراجعه كنيد تا ببينيد كه نويسنده براي توضيح آزمايش اشترن گرلاخ از چه مفاهيم و مثال هاي بي ربط و مبهمي استفاده مي كند و واقعا اين كتاب فوق العاده بيشتر از مثلا كتاب كوهن تانوجي كه مسئله درك مفاهيم كوانتومي را فاكتور مي گيرند، به درك آن كمك مي كند. آيا بايد به ساكورايي ايراد گرفت كه چرا از مفاهيم اقتصاد و زندگي روزمره در بافتي كه به آن ها مربوط نيست و در معنايي غير از آنچه كه در بافت خود دارند، استفاده كرده ايد؟ فصل مخصوص به دلوز و گاتاري در اين كتاب همچون خيلي از فصل هاي ديگر به جز نقل قول هايي كه از وسط كتاب آن ها جدا شده و آمده است، فقط از چند خط طعنه و توهين بي اهميت تشكيل شده است.
در مورد سخنان نويسندگان در فصل چهارم كه به فلسفه علم و نسبيت  گرايي مي پردازد هم بحث هاي مفصلي مي توان مطرح كرد اما چون بحث نسبيت گرايي و جبرگرايي تازگي نداشته و بارها مطرح شده و ارتباط مستقيم با فيلسوفان معاصر فرانسوي ندارد، خود را درگير آن نمي كنم به هرحال سخنان سوكال و بريكمون در اين فصل به رغم سطحي بودن، حداقل به چرند و نامفهوم بودن اصطلاحات نمي پردازند. در ميان پرده فصل هفت كه به ليوتار اشاره مي شود، سخنان سوكال و بريكمون ظاهري مستدل دارند (به جز آن جايي كه مي گويند شاخه هايي كه ليوتار از آن ها حرف زده هيچ ربطي به هم ندارند)، اما متاسفانه استدلالشان ناقص، مغرضانه و نادرست است. اصل عدم قطعيت در مكانيك كوانتوم مثال معروفي است از اين كه افزايش دقت در اندازه گيري يك متغير، دقت در اندازه گيري متغير ديگر جفت شده با آن را كاهش مي دهد. علاوه بر اين عملگر، ديگر مقدار پيشين خود را ندارد و اندازه گيري درواقع مقدار موضوع خود را تغيير مي دهد. معمولا براي توضيح اين مطلب در كتاب هاي مقدماتي فيزيك از اثر دماي دماسنج روي دماي آب مورد اندازه گيري مثال مي زنند كه البته يك مثال كلاسيك (و نه كوانتومي) است، همان طور كه در خيلي از موارد به جاي مثال كلاسيك، يك مثال عاميانه مي آورند (مثلا در اصطلاح به دام اندازي فوتون، نظريه ريسمان و غيره). به هر حال مثال چگالي گاز ليوتار هم يك مثال است، اما اين تغييري در اصل مطلب نمي دهد. مسئله اين نيست كه شناسايي موقعيت تمام مولكو ل هاي يك گاز غيرممكن است چون تعداد آن ها خيلي زياد است. مسئله محدوديت ابزار نيست، خود اندازه گيري، در تعريف خود ما را از حقيقت دور مي كند. اين است كه ليوتار علم جديد را علم پست مدرن مي نامد. در مورد تفكر خطي و غير خطي هم اصلا صحبت از تك معادله هاي خطي و غير خطي نيست. خطي بودن معناي حل دقيق و پاسخ صحيح و غير خطي وضعيت معناي حل تقريبي و پاسخ كسري دارد و اين نيز تشبيهي براي توصيف وضعيت نظريات است نه صحبت از خود معادله ها. اما نويسندگان كتاب در پاسخ، از معادلات خطي مكانيك كوانتوم و معادلات غير خطي مكانيك كلاسيك مثال مي زنند.
گمان كنم ديگر بس است. من جزو منتقدين كينه توز نويسندگان اين كتاب نيستم. سوكال و بريكمون از آن آدم هايي هستند كه اگر ثابت كنيد حرفشان چرند است، به مقصود خود رسيده اند. اميدوارم اين كتاب خيلي در خاطره ها نماند و زود فراموش شود


مهدی پارسا