suetafahom


سرگیجه و سکوت بره ها

سرگیجه و سکوت بره ها هر دو رخدادی تروماتیک(روان ضربه ای) در زندگی یک انسان را به تصویر می کشند.ضربه ای روانی که اثری عمیق در تمام زندگی سوژه بر جای گذاشته و تنها رخدادی دیگر می تواند او را از شر اثرات آن نجات دهد . این تروما در سکوت بره ها همان است که روان کاو فیلم دکتر لکتر خیلی زود به آن پی می برد: سلاخی بره ها و سکوت آنهایی که در انتظارند. در سرگیجه این رخداد اولی مشاهده ی سقوط مادلن از برج کلیسا و ناتوانی اسکاتی در انجام ماموریت نجات او است: مشارکت در کشتن کسی که  دوستش دارد. سرگیجه و رویای جیغ بره ها هر دو باید رفع شده و دست از سر سوژه بردارند. بنابراین اسکاتی باید یک بار دیگراز برج کلیسا بالا رود و همان اتفاق را تکرار کند: مادلن(این بار با نام جودی) باید دوباره از برج بالا رود و اسکاتی اين بار تا بالای برج دنبالش کند. کلاریس نیز باید بتواند دوباره سکوت (و جیغ) بره های (دختران) بی گناه و در انتظار سلاخی را بشنود و اینبار موفق شود یکی از آنها را نجات دهد.


مهدی پارسا

بزرگنمايی

پنجره ی عقبی و بزرگنمايی هر دو فيلمهايی درباره ی نگاه و ابژه ی آن هستند با اين تفاوت که در پنجره ی عقبی ابژه وجود دارد اما در بزرگنمايی ابژه وجود ندارد. همان طور که در سوسور ماديت دال هيچ اهميتی نداردومهره ی شطرنج چه از طلا ساخته شده باشد و چه فلزی بی ازش نقش آن بی تغيير باقی می ماند. در بزرگنمايی نيز تکه ی گيتار شکسته ارزشی ندارد و فقط پيروزی در بازی بدست آوردن آن مهم است. اما در فيلمهای دوره ی پايانی هيچکاک ديگر نه با مک گافين که با دال مادی يا همان ابژه ی a کوچک سر و کار داريم. در پنجره ی عقبی آن چه اهمیت دارد ابژه ای نیست که وجود ندارد ( توپ تنیس در پایان بزرگنمایی)  بلکه نگاهی است که وجود دارد. در فیلم های هیچکاک آن چه همه به دنبال آنند ( جرج کاپلان- شیشه های خاک معدن- رمز جای گذاری شده در نت موسیقی و…) اهمیتی ندارد بلکه نگاه هایی که به دنبال آنند مهم هستند. به همین علت  جهان هیچکاک طنزآمیز و جهان آنتونیونی نوستالژیک است: نوستالژی غياب ابژه.

 

 


مهدی پارسا