suetafahom


بازخوانى مرى كلگز از «ساختار، نشانه و بازى در كلام علوم انسانى» اثر ژاك دريدا

«شايد» كلمه اى است كه مقاله دريدا با آن آغاز مى شود؛ كلمه اى كه دلالت بر مشروط بودن همه چيز در واسازى دارد؛ هيچ كس نمى تواند احكام قطعى ايجابى يا سلبى بسازد.
دريدا اين ايده را مطرح مى كند كه «رخدادى» اتفاق افتاده است. اين رخداد نوعى «گسست» يا شكست است. آنچه او در مورد آن سخن مى گويد تغيير جهت عمده يا گسستى است كه در ساختار بنيادين فلسفه غرب رخ داده است.
اين گسست لحظه اى است كه در آن كل روشى كه فلسفه با آن درباره خود مى انديشد، دستخوش تغيير شده است. اين تغيير يا گسست وقتى اتفاق افتاد كه انديشيدن در مورد «ساختارمندى ساختار» ممكن گرديد.
به عبارت ديگر لحظه اى كه در آن ساختارگرايى، وقتى توانست (به طور انتزاعى) در مورد خود ايده ساختار بينديشد، به اين نتيجه رسيد كه خود زبان (و فلسفه يا همان چيزى كه با آن در مورد ساختار مى انديشيم) در واقع يك ساختار بوده است. اين لحظه اى است كه در آن فلاسفه شروع به ديدن نظام هاى فلسفى شان كردند، البته نه به عنوان حقيقت مطلق، بلكه به عنوان يك نظام، يك سازه، يا ساختارى در ميان ساختارهاى ديگر. برخلاف سوسور كه به ساختار به مثابه امرى خطى مى نگريست، دريدا اصرار دارد كه همه ساختارها نوعى «مركز» دارند. چيزى وجوددارد كه همه عناصر درون ساختار به آن ارجاع دارند؛ چيزى كه شكل ساختار را حفظ مى كند و همه اجزا را كنار هم نگه مى دارد.
مركز، كه كل ساختار را با هم نگه مى دارد، حركت عناصر در ساختار را محدود مى كند- اين حركت همان چيزى است كه دريدا «بازى» مى نامد. دريدا مى گويد مركز بخش اصلى و حياتى هر ساختار است؛ نقطه اى كه در آن نمى توان چيز ديگرى را جايگزين كرد. در باقى قسمت هاى ساختار مى توان يك عنصر را با عنصر ديگر جابه جا كرد، اما در مركز فقط واحدى مى تواند قرار بگيرد كه مركز است و هيچكدام از ديگر واحدهاى نظام نمى توانند در مركز قرار بگيرند.
با ارجاع به تعريف سوسور از ارزش زبانى كه بر پايه تفاوت قرار دارد، متوجه اين نكته مى شويم كه اين ايده برتعويض پذيرى واحدها استوار است. اما مركز يك نظام چيزى است كه هيچ ارزش معادلى ندارد، يعنى هيچ چيز نمى تواند جايگزين آن شود. مركز علت و مرجع نهايى همه چيز در نظام است.
به همين دليل دريدا مى گويد مركز جزو برون هنجار يك نظام يا ساختار است- مركز جزو ساختار است اما جزو ساختار نيست، زيرا بر عناصر ساختار حاكميت دارد. همه عناصر يك نظام تابع قانون نظام اند، اما قانونگذار خود تابع قانون نيست. مركز آن بخشى از ساختار است كه «به طور ساختارى از آن مى گريزد». خدا خالق جهان، حاكم آن و قانونگذار آن است. اما جزئى از جهان نيست.
بنابراين مركز به شيوه اى متناقض نما درون ساختار و بيرون آن است. مركز، مركز است، اما جزئى از آنچه دريدا «تماميت» يعنى ساختار مى نامد، نيست. بنابراين مركز، مركز نيست. از نظر دريدا مفهوم يك ساختار مركزدار به شكل متناقضى منسجم است. مركز، بازى را در ساختار محدود مى كند. دريدا مى گويد تمام نظام ها ميل به تثبيت شدن دارند. نظام ها مى خواهند هيچ بازى اى در آن ها نباشد؛ پايدار باشند و به «حضور كامل» تبديل شوند. پس آنچه پيش از اين «گسست» (كه تقريباً همزمان با آغاز ساختارگرايى در دهه ۱۹۵۰ اتفاق افتاد) در تاريخ فلسفه رخ داد، جايگزينى مداوم يك نظام مركزدار به جاى نظام مركزدار ديگر بود. به طور خلاصه، اگر دريدا يك تاريخ فلسفه غرب مى نوشت، تاريخ او شبيه اين مى شد:
۱- از دوره مسيحيت اوليه تا قرن هجدهم: يك خداى يگانه در مركز قرار داشت و علت همه چيز دانسته مى شد.
۲- قرن هجدهم‎/ روشن گرى تا اواخر قرن نوزدهم: خدا از مركز اخراج شد و عقلانيت بشرى در مركز و علت همه چيز قرار گرفت.
۳- اواخر قرن نوزدهم تا سال ۱۹۶۶: عقلانيت از مركز اخراج شد و ناخودآگاه، يا ناعقلانيت، يا ميل در مركز و علت همه چيز قرار گرفت.
۴- سال ۱۹۶۶: دريدا «ساختار، نشانه و بازى» را نوشت و ايده مركز را واسازى كرد.
ساختارگرايى باعث شده كه بتوانيم نظام هاى فلسفى را به مثابه نظام هايى ببينيم كه هركدام بر يك مركز جداگانه تكيه كرده اند. رخداد يا گسستى كه دريدا در مورد آن سخن مى گويد، لحظه اى است كه درآن براى نخستين بار ديدن اين امر ممكن مى شود كه مركز يك برساخته بوده است، نه چيزى صرفاً حقيقى. اين فرض كه مركز، مبنا و منشأ همه چيزهاى درون نظام است، مركز را جايگزين ناپذير و خاص مى سازد و به آن ويژگى اى مى بخشد كه دريدا «حضور كامل» مى نامد، يعنى چيزى كه هرگز در رابطه با ديگر چيزها، توسط ارزش سلبى، تعريف نمى شود.
دريدا مفهوم مركز را با يك اصطلاح نشانه شناختى نيز نامگذارى مى كند. او مركز را «مدلول استعلايى» مى نامد. اين مفهوم به معناى منبع نهايى معنا است كه هرگز نمى تواند توسط يك دال بخوبى بازنمايى شود. مفهوم خدا در اين مورد بهترين و آشناترين مثال است. خدا را نمى توان با هيچ دالى بازنمايى كرد. با وجود اين، خدا چيزى است كه همه دال ها در يك نظام سرانجام به آن ارجاع مى يابند. (چون خدا كل نظام را خلق كرده است).
دريدا سپس شروع به پرسش در مورد اين مى كند كه چگونه مى توان درباره نظام ها و مركزها انديشيد و سخن گفت، بدون اين كه يك نظام مركزدار جديد توليد كرد. او در اينجا از نيچه، فرويد و هايدگر نام مى برد كه همگى سعى كردند اين كار را انجام دهند، اما تا حدى شكست خوردند، زيرا هر كدام نظام هاى مركزدار جديد خودشان را توليد كردند. به عبارت ديگر، از نظر دريدا نمى توان بدون به كار گرفتن مفاهيم يك نظام در مورد آن سخن گفت: «هيچ زبان - هيچ نحو و واژه نامه - بيگانه اى وجود ندارد.» مثال او در اين مورد مفهوم «نشانه» است. به مجرد اين كه بخواهيم بگوييم كه همه نشانه ها برابرند كه هيچ مدلول استعلايى وجود ندارد كه يك نظام نشانه شناختى را با هم نگه دارد، كه نظام هاى دلالتى مركز ندارند و بنابراين همه نشانه ها در يك بازى بى پايان قرار دارند، مجبوريم بگوييم كه تنها راه سخن گفتن درباره نشانه ها استفاده از لفظ «نشانه» و مفروض گرفتن اين امر است كه اين لفظ معناى معينى دارد و بدين ترتيب به نظامى برگشته ايم كه قصد واسازى اش را داشتيم. اما دريدا مردم شناسى را مثالى از يك نظام مركز زدوده مى داند. اين رشته جوامع اروپايى را مدعى «مراكز» تمدن معرفى كرد كه تمام فرهنگ هاى ديگر در نسبت با آنچه اين جوامع انجام دادند، وجود دارند. اين عقيده «قوم مدارى» نام دارد كه به معناى مفروض گرفتن اين است كه فرهنگ من معيار و استاندارد فرهنگ هاى ديگر است. اما مردم شناسان شروع به ديدن فرهنگ هاى ديگر به مثابه ساختارهايى خودكار و برپايه لوازم خودشان و نه لزوماً در رابطه با فرهنگ اروپاى غربى به عنوان «مركز» كردند.
آنها شروع به ديدن ارزش منسوب به هر فرهنگ و نه ارزش نسبى آن كردند. اين لحظه در مردم شناسى، با گسستى كه دريدا در مورد آن در فلسفه سخن مى گويد، هم عرض است.
دريدا عموماً اين معرفى مردم شناسى را به عنوان روشى براى دستيابى به موضوع اصلى مورد نظرش، كه همان ديدگاه ساختارگراى لوى استروس در مورد تقابل ميان طبيعت و فرهنگ است، به كار مى گيرد. لوى استروس به عنوان يك ساختارگرا، ساختار اصلى اسطوره (و بنابراين ساختار اصلى تمام جنبه هاى فرهنگ) را تقابل هاى دوتايى مى بيند؛ جفت هايى از ايده هايى كه ارزش خود را از ديگرى دريافت مى دارند: روشنايى ‎/ تاريكى (روشنايى ارزش يا معنا دارد، زيرا تاريكى نيست و برعكس)، مرد‎/زن، فرهنگ‎/ طبيعت و غيره. لوى استروس در مشاهده تقابل طبيعت ‎/ فرهنگ، «طبيعى» را به عنوان چيزى كلى و «فرهنگى» را به عنوان چيزى كه توسط هنجارهاى يك سازمان بندى اجتماعى خاص املا مى شود، تعريف مى كند. قانون تقابل هاى دوتايى اين است كه آنها بايد متضاد و كاملاً مجزا باشند.
و در اينجا لوى استروس چيزى را كشف مى كند كه دريدا «رسوايى» مى نامد: عنصرى از سازمان دهى اجتماعى كه به هر دو مقوله تعلق دارد. از يك سو ممنوعيت امرى كلى است: هر فرهنگى آن را دارد. اما اين ممنوعيت خاص نيز هست: هر فرهنگى اين قانون را به روش خاص خودش درمى يابد.
اما چگونه چيزى مى تواند هم كلى و هم خاص و هم طبيعى و هم فرهنگى باشد
اين موضوع قلب واسازى است. واسازى در هسته خود در پى جفت هاى دوتايى تقابل ها است: عناصرى كه دو به دو زير هم قرار مى گيرند. مثلاً طبيعى زير زنانگى و فرهنگى زير مردانگى قرار مى گيرد. اما چيزهايى هم هست كه در هر دو سمت تقابل قرار مى گيرند و نمى توانند در يك تقابل وجودداشته باشند.
از يك نگاه واسازانه اين چيزها ساختار را واسازى مى كنند. اگر پايدارى يك ساختار وابسته به اين تقابل هاى دوتايى باشد، وقتى اين تقابل ها را ناپايدار سازيد، كل ساختار را ناپايدار كرده ايد يا به بيان دريدا عناصر آن را به «بازى» انداخته ايد.
دريدا مى گويد هر بار كه يك نظام را با نشان دادن ناسازگارى اش و نشان دادن اين كه بازى اى در آن جريان دارد، واسازى مى كنيد، دو انتخاب پيش رو داريد. يكى اين كه مى توانيد كل ساختار را به عنوان چيزى به درد نخور دور بيندازيد. معمولاً دراين جور مواقع سعى خواهيد كرد ساختار ديگرى بسازيد كه هيچ ناسازگارى و بازى اى نداشته باشد. اما از نظر دريدا اين غيرممكن است. اين مثل جايگزينى يك مركز به جاى مركز ديگر است، نه مشاهده اين كه مركز (يامدلول استعلايى) صرفاً يك مفهوم است كه همچون مفاهيم ديگر دچار «بازى» است، نه يك «حقيقت» تثبيت شده و پايدار.
انتخاب ديگر همان انتخاب لوى استروس است يعنى ادامه دادن به استفاده از ساختار، همراه با آگاهى از اين كه اين ساختار ناكامل است. به بيان دريدا، اين به معناى توقف نسبت دادن «ارزش حقيقى » به يك ساختار يا نظام و به جاى آن تأييد اين امر است كه نظام به عنوان يك نظام، به عنوان يك برساخته، حول يك ايده مركزى كه همه چيز را سر جايش نگه مى دارد ، حتى اگر آن ايده مركزى ناكامل يا حتى يك توهم باشد، ساخته شده است.
دريدا و لوى استروس اين روش دوم را «قطعه بندى» و شخصى كه اين كار را مى كند «قطعه بند» مى نامند. قطعه بند كسى است كه برايش خلوص يا پايدارى نظامى كه به كار مى گيرد، مهم نيست و هر چيزى را براى انجام كار خاصى به كار مى گيرد. او نگران انسجام واژه ها و ايده هايى كه به كارمى گيرد، نيست. دريدا قطعه بند را در مقابل مهندس قرار مى دهد: مهندس ساختمان هايى را طراحى مى كند كه بايد پايدار باشند و تا حد امكان هيچ بازى اى نداشته باشند؛ مهندس يا بايد نظام هاى پايدار بسازد و يا هيچ چيز نسازد. دريدا مهندس را شخصى مى داند كه خود را مركز كلامش و منشأ زبانش مى داند.
چنين فردى فكر مى كند كه وقتى سخن مى گويد، سخنش را از وجود يگانه خودش بيرون مى كشد. يك انسان گراى ليبرال از اين جنبه يك مهندس است.
قطعه بندى اسطوره اى - ادبى و نه عقلانى است؛ بيشتر شبيه بازى است تا نظام. ايده قطعه بندى، توليد گر روشى تازه براى سخن گفتن و انديشيدن درباره نظام ها، بدون افتادن به دام ساختن يك نظام تازه بر ويرانه هاى نظام قديمى، است و روشى مهيا مى سازد براى انديشيدن بدون تثبيت يك مركز تازه، يك سوژه، يك مرجع اولويت داده شده و يك منشأ. دريدا بحث لوى استروس در «خام و پخته» را به مثابه نوعى قطعه بندى مى داند. دريدا سپس به بحث در مورد ايده «تماميت» مى پردازد. تماميت ميل به داشتن يك نظام، يك نظريه، و يك فلسفه است كه همه چيز را توضيح مى دهد. از نظر دريدا تماميت ناممكن است : هيچ فلسفه يانظامى همه چيز را به طور كامل توضيح نمى دهد. هميشه چيزى وجود دارد كه از دسترس آن بيرون بماند، يا (به بيان دريدا) هميشه مقدارى بازى زيادى در نظام وجود دارد - عناصرى كه نمى توانند تثبيت شوند و به حساب آيند.
وقتى نظامى فاقد مركز باشد، بازى نامتناهى مى شود؛ وقتى نظامى يك مركز دارد، بازى محدود يا حذف مى شود. همه نظامها در حالتى ميان اين دو هستند.
دريدا پايدارى و تثبيتى را كه توسط مركز به وجود مى آيد «حضور » مى نامد. چيزى به طور كامل حاضر است كه پايدار و تثبيت شده باشد. بازى مخرب حضور است.

مهدی پارسا