suetafahom


درباره فرهنگ مقدماتي اصطلاحات روانکاوي لکاني

اگر لکان را صرفاً يک روانکاو باليني بدانيم، بايد اعتراف کنيم که روانکاوي پس از لکان آنقدر اهميت يافت که فلسفه نظريه اجتماعي و نظريه هنر هيچ کدام ديگر نمي توانند غيرروانکاوانه باشند. جاي روانکاوي در فضاي مشترک ميان اين سه حيطه است؛ جايي که انديشه بايد موضع خود را در قبال زندگي و عمل اجتماعي به چالش بکشد. جايي که «نوشتار» به مثابه وجه بيروني و عمل گرايانه انديشه بر گفتار اولويت مي يابد. روانکاوي با لکان تبديل به «نوشتار» فلسفه و نظريه هنر مي شود؛ «ابژه کوچکي» در درون سوژه که او را آزار مي دهد و به وجود مي آورد. کتاب اونز اين ويژگي را دارد که وجه باليني آثار لکان را عقيم نکرده است. او فراموش نکرده که «هدف نخستين و اصلي کار لکان مهيا ساختن تحليل هايي براي روانکاوان به منظور کمک به هدايت درمان روانکاوي است.» بدين ترتيب لکان به عنوان يک روانکاو و نه يک نظريه پرداز ساختارگرا يا پساساختارگرا وارد کلام علوم انساني مي شود و به همين دليل چرخشي که در اين کلام به وجود مي آورد، کاملاً ريشه يي است. آيا عمل اجتماعي از خرده عمل هاي روان رنجورهاي تحت کنترل اجتماعي توليد مي شود؟ خودآگاهي در اين مورد به چه معناست؟ و رابطه آن با پايان روانکاوي چگونه است؟ اينها پرسش هايي هستند که روانکاوي در عرصه علوم اجتماعي ايجاد کرده است. لکان خود در کنار و در مقابل کلام دانشگاهي، کلام هيستريک و کلام ارباب از کلام روانکاو سخن مي گويد. روانکاو موجود تازه يي است که پا به عرصه اجتماعي گذاشته و زبان و ادبيات خاص خود را نيز توليد کرده است. زباني که بايد از اين پس آن را «به رسميت شناخت».

فيلسوفان بزرگ فرانسوي پس از لکان هم کساني همچون دلوز و گتاري يا آلن بديو هستند که ارج روانکاوي را به خوبي دانسته و دين خود را به آن ادا کرده اند. دلوز و گتاري کار لکان را پيش برده و روانکاوي او را به پروژه خودشان، شيزوکاوي مي رسانند. آنها سوژه شيزو را به مثابه ماشين معرفي کرده و روانکاو را به عنوان سرکوب گر ميل به کنار مي نهند و تحليل هاي سياسي- اجتماعي را به عرصه رواني - فردي روانکاوي داخل مي کنند. آنها با سياسي معرفي کردن همه چيز روانکاوي را به نقطه اوج بالندگي اش رساندند. اما پيش از اين روانکاوي با خود لکان نيز به طور جدي از علوم روانشناسانه جدا و به نقطه عطفي در علوم انساني تبديل شد. اکنون اين رابطه دقيقاً بسط يافته روانکاو و فرد تحت روانکاوي است که الگوي دستيابي به حقيقت است، نه رابطه مرد حکيم (استاد) و دانشجو يا ارباب و بنده يا هيستريک و ديگريً بزرگ. کتاب اونز اثر قابل اعتمادي براي نزديک شدن به آثار لکان و مفهوم روانکاوي نزد او است و شيوه نوشته شدن اين کتاب يعني فرهنگ اصطلاحات بودن آن به اين هدف کمک فراوان کرده است. اونز رد مدخل ها را در آثار فرويد و لکان پي مي گيرد و گزارش دقيقي از جايگاه آن مفهوم در آثار آن دو ارائه مي دهد. علاوه بر اين او شرحي از چگونگي دگرگوني کلام لکان در طول دوران کار او ارائه مي دهد و بدين ترتيب از خوانشي ساختارگرايانه دوري مي جويد. اميدوارم ترجمه اين کتاب به گشوده شدن فضاي حيات روانکاوي در جامعه فارسي زبان کمک کند.


مهدی پارسا

درباره کتاب دلوز درباره کانت

نخستين جنبه نوآورانه خوانش دلوز از کانت به موضوع سوژگاني سازي زمان و مکان و قانون اخلاقي مربوط است؛ کانت با اهداي وجهي خودآئين به زمان در نقد عقل محض و قانون در نقد عقل عملي انسان را با شکافي در درونش مواجه مي سازد. شکاف ميان سوژه و ابژه به درون سوژه مي آيد و او را دوپاره مي سازد. کشف دلوز اين است که سوژگانيت زمان به معناي دروني بودن آن نيست بلکه بدين معناست که زمان درونيت سوژه را از او مي گيرد و مرز ميان درون و بيرون را برايش مختل مي سازد. در نقد عقل عملي نيز اين قانون است که، همچون زمان، سوژگاني مي شود و بدين ترتيب سوژه را دوپاره مي سازد. قانون غاخلاقيف يک صورت محض است و اين صورت محض از اجراي آن جدايي ناپذير است. پس آنچه براي سوژه دروني است، عمل غبيرونيف قانون بر تن او است. ما انسانيم چون گناهکاريم. قانون يک صورت محض است و اين ما هستيم که با انتخابمان اين صورت محض را به اجرا در مي آوريم و اين اجرا چيزي جدا از آن صورت محض نيست. پس فقط با تحمل اثر قانون بر قلب و تن مان است که مي توانيم هويت انساني مان را تاييد کنيم.

روش استعلايي نيز براي کانت داوري عقل بر خود است و صرفاً با همين ايجاد فاصله ميان عقل و عقل است که عقل مي تواند حقيقت تمايلاتش را بيابد؛ همچون فرآيند روانکاوي که در آن فرد تحت روانکاوي، به کمک روانکاو و به واسطه تفاسير او، از خودش فاصله مي گيرد تا حقيقت ميلش را بيابد. و حقيقت ميل تنها در شکاف درون سوژه که مرز ميان درون و بيرون را در او بر مي دارد قابل جست وجو است.

خوانش دلوز از کانت جنبه نوآورانه ديگري نيز دارد؛ سوژه کانتي مخروطي که به سمت جهان ابژه ها باز شده باشد نيست، بلکه محل مکالمه قواي مختلفي است که تمام وجوه درون بودگي و برون بودگي را در خود دارند و آنچه باعث امکان پذيري اين مکالمه مي شود، همان شکاف و فاصله ميان سوژه است. «اصل تابعيت ضروري ابژه از سوژه» و قانون گذار بودن (فاعليت) قوه شناسايي نتيجه يي جز ابژگاني شدن سوژه و سوژگاني شدن ابژه، يعني همان اختلال در تمايز درون / بيرون ندارد. صريح ترين جلوه اين نتيجه را مي توان در حرکت کانت از عقل نظري به عقل عملي مشاهده کرد؛ در جهان پديدارها ما صرفاً با سلسله معلولات سروکار داريم. پديدارها از چيزي پديد آمده اند اما چيزي که خود نيز پديدار است. بدين ترتيب ما با سلسله يي از معلولات سروکار داريم که رابطه عليت ميان شان برقرار است، اما هيچ کدام از آنها توان اين را که عامليت مطلق داشته باشند، يعني بتوانند در نقطه آغاز سلسله قرار بگيرند، ندارند، زيرا همگي به علت پديدار بودن مجبور هستند. علت اول سلسله علي بايد قدرت عامليت داشته باشد و تنها شرط امکان پذيري اين امر اين است که آزاد (مختار) باشد. از سوي ديگر شرط وجود صورت محض قانون اخلاقي اين است که موجودي صاحب اراده آزاد وجود داشته باشد. موجودي که بتواند با انتخاب خود، به خود هويت ببخشد. پس انسان تنها ضمانت وجود عامليت آزاد در جهان است آن هم از اين طريق که قانون اخلاقي وجود دارد و آزاد بودن انسان شرط وجود آن است. آزادي برخلاف عليت طبيعي حاکم بر پديدارهاي مجبور و سلسله نامتناهي آن، با نيرويش در «آغاز خودانگيخته يک حالت تعريف مي شود». اين علت نمي تواند تحت علت ديگري در فراز خود قرار داشته باشد.

«آزادي متعلق به شيء في نفسه است و نومن ها چيزي نيستند جز موجوداتي آزاد». نومن متعالي است چون پديدآورنده قانون است و نقطه آغازي است که جهان قانونمند از آن در مي آيد. آنچه در اينجا رخ داده اين است که سوژه از خود بيرون آمده و در جايگاه نومن نشسته و سرسلسله پديدارهاي طبيعي شده است. از سوي ديگر پديدارها با منتسب شدن به يک سوژه اخلاقي صاحب اراده آزاد در برابر / بيرون سوژه نيستند. «در کانت رابطه سوژه / ابژه به دروني شدن تمايل دارد» اما دروني شدن که با ايجاد شکاف در سوژه او را از خود بيرون مي کند.

مهدی پارسا

درباره کتاب ژيژک درباره هيچکاک

چرا ژيژک سينماي ريزوماتيک و ديوانه وار امثال فليني، بونوئل و آنتونيوني را رها مي کند و به سراغ روايت هاي بسته هيچکاک مي رود؟ پست مدرنيسم و حرکت دائم جزء- ابژه هاي آن چگونه مي تواند خطرناک باشد؟ پروژه ژيژک در اين کتاب )ايجاد ساختار ديالکتيکي کلي - جزيي- شخصي در گزينش مقاله ها و قرار دادن آنها در فصول سه گانه( مبارزه با «توهم گشودگي» است. ايدئولوژي با پنهان کردن نقش خود اين توهم را ايجاد مي کند که ما )در چارچوب ...( آزاديم. ما آزاديم که از بين راه راست و ناراست راه راست را انتخاب کنيم، زيرا اگر اين انتخاب را انجام ندهيم انسان نيستيم که آزاد باشيم. اين توهمي بيش نيست که مي توان بدون وساطت )عنصري هگلي( نظم نمادين، يعني همان دستگاه توليد ارزش و معنا، به ارزش و معنا دست يافت.
    
    پس پرسش ژيژک اينگونه صورت بندي مي شود که چگونه مي توان اين شيشه شفاف را نمايان ساخت؟ چگونه مي توان به فضاي واقعيت انحنا بخشيد؟
    
    اينجاست که هيچکاک براي ژيژک اهميت مي يابد. هيچکاک با تکرار فرم هاي داستاني، «بستار روايي» را عيان مي سازد و «اين بستار روايي است که مي تواند نقش ايدئولوژي را در يک متن فهرست کند.»
    
    راه رهايي از توهم گشودگي چنگ زدن به بستار روايي است. ما خير را انتخاب مي کنيم چون قانون خير بودنً آن را اعلام مي کند، اما ايدئولوژي با نامرئي کردنً ضرورت ساختاريً نهفته در رابطه خير و قانون، اين توهم را به وجود مي آورد که ما در انتخاب ميان خير و شر آزاديم و قانون نسبت به اصالت خير، فرعي و اشتقاقي است.بزرگترين خطر جريان هاي دال به دال و بيناسوژگانيت هم همين است که با ارائه مفهوم بازي آزاد، جبر نظم نمادين را ناديده مي گيرند. ژيژک براي مرئي کردن اين جبر و مقابله با بيناسوژگانيت دست به دامان سوژه دکارتي مي شود و از مفهوم امر واقع لکان به قصد نشان دادن گسست جريان آزاد نظم نمادين بهره مي گيرد. مي بينيم که آثار سينمايي ژيژک، حتي بيشتر از آثار غيرسينمايي او، سياسي اند. نظام سرمايه داري استعداد عجيبي براي فروخوردن تمام جريان هاي مقاوم و انقلابي دارد. عجيب ترين هنجارشکني ها نيز خيلي سريع باب مي شوند و طولي نمي کشد که پست مدرنيسم عرصه زندگي روزمره را به تصرف خود در مي آورد اما خطر در تبديل پست مدرنيسم به پوپوليسم نهفته است. اينکه باور داشته باشيم ارزش ها و نيازهاي توليد شده توسط نظام، نه توليد شده، بلکه واقعي هستند. به همين دليل است که ژيژک جنون پست مدرن را رها مي کند و سوژه دکارتي را در هيچکاک و لکان جست وجو مي کند.

مهدی پارسا