suetafahom


اخلاق کانتی

 مسأله اخلاق در كانت به شدت وابسته به مفهوم قانون است زيرا اخلاق چيزي نيست جز قانون اخلاقي. دلوز در اينجا به كافكا ارجاع مي دهد و اين سخن او را كه «خير چيزي است كه قانون بگويد» به عنوان يك فرمول كانتي در مقدمه كتاب معرفي مي كند. قانون، سوژگاني است و بنابراين خير همچون ابژه هاي عقل محض تابع سوژه مي شود. اما همين قانون يك صورت محض و بدون محتواست و به همين علت عملي، و نه نظري، است و شناسايي چيزي در آن نمي يابد. درنتيجه ما تنها ازطريق اجراي قانون از وجود آن باخبر مي شويم. مي بينيم كه چگونه در اينجا نيز قانون سوژگاني گويي از بيرون مي آيد.
    اين مطلب درمتن كتاب به شكل مبسوط و مستدلي در جريان حركت كانت از عقل نظري به عقل عملي بيان مي شود: پديدارها يعني همان ابژه هاي شناسايي همگي معلول هايي هستند كه رابطه علي ميان آنها برقرار است، اما هيچ كدام عامليت مطلق ندارند و در «آغاز خود انگيخته يك حالت» توانا نيستند. آنها همگي مجبورند. از سوي ديگر شرط وجود قانون اخلاقي اين است كه موجودي آزاد و مختار وجودداشته باشد و اين انسان ها هستند كه سوژه قانون اخلاقي هستند. اين موجودات آزاد همان نومن ها هستند كه فنومن توليد مي كنند. در عقل عملي نيز سوژه ها ابژه ها را توليد مي كنند. آنها از خود بيرون آمده اند و هريك تبديل به مركز و مبدأ سلسله پديدارها شده اند.
    مي بينيم كه تفكيك نومن‎/ فنومن هم در كانت به اختلال در تقابل درون‎/ بيرون مي انجامد.


مهدی پارسا

« پديدارشناسى روح » و روح پديدارشناسى

آنچه در «پديدارشناسى روح» براى هگل مورد توجه است، اين است كه شناسايى چيست و در آن چه رابطه اى ميان ذهن و عين برقرار مى شود. شناسايى در مرحله اول مستلزم جدايى ذهن انديشنده و آنچه شناخته مى شود است. اما از طرف ديگر، شناسايى در تعريف خود بايد نشانگر اتحاد آن دو باشد. به زعم هگل، تاريخ فلسفه حركتى از آن جدايى به اين اتحاد است و نظام فلسفى هگل نيز چيزى جز بيان اين اتحاد از طريق صيرورت به سمت آن نيست. در واقع در هگل، حركت و غايت بر هم منطبق و با هم متحد مى شوند. براى خواندن هگل روش درست اين است كه تاريخ فلسفه را با نگاهى هگلى بخوانيم و روند آشكار شدن مطلق را در جريان آن پى بگيريم. تاريخ به سمت آن چيزى مى رود كه در ابتداى آن نهفته است. كانت و هگل هر دو به رابطه ضرورى ميان ساختار ذهنيت و ابژه هاى فيزيكى تجربه شده مى پردازند، اما اين ساختار نزد كانت ثابت و نزد هگل پويا و تاريخى و غايت مند است.
پديدارشناسى نقطه آغازى است براى حركتى كه از آگاهى بى واسطه و طبيعى (حسى) آغاز مى شود و به خود آگاهى (آگاهى با واسطه خود) مى انجامد. در واقع آنچه لاك و هيوم تجربه بسيط مى ناميدند و آن را تنها منبع شناسايى مى دانستند، براى هگل در «پديدارشناسى روح» صرفاً يك نقطه آغاز است.
در مرحله بعد يك باريك انديشى دكارتى مورد نياز است تا آگاهى از «من» براى اين شناسايى حسى واسطه قرار گيرد. بدين ترتيب مى توان با بررسى بيشتر آگاهى واسطه هاى بيشترى بر آن افزود، اما آنچه براى هگل اهميت دارد اين است كه اين روند، حركتى به سمت حقيقت است. از منظر هگل، شناخت بى واسطه از هر حقيقتى خالى است. زيرا براى خالى بودن از هرگونه واسطه بايد منوط به اين زمان و اين مكان خاص باشد و اين باعث مى شود كه حقيقى بودن آن، لحظه اى بيشتر دوام نداشته باشد. پس هگل تصورى افلاطونى در مورد حقيقت به مثابه امرى كلى و دائمى و ضرورى دارد. اما اين كليت همچون مورد افلاطون صرفاً صفت ابژه شناسايى نيست، بلكه از سوژه نيز مى آيد. اين كليت خود آگاهى و واسطه گرى آن است كه ابژه و سوژه شناسى را وحدت مى بخشد. در نظر هگل پديدار از شىء فى نفسه ناشى نمى شود، بلكه شىء فى نفسه، انتزاعى از شى ء محسوس است. شناخت حسى و جزئى كه به تنهايى بى واسطه است، شناخت واقعى محسوب نمى شود. اما وقتى توسط عمل انتزاع به ادراك تبديل شد، با واسطه و كلى مى شود و مى توان عنوان شناخت را بر آن نهاد. اين باواسطگى بدين ترتيب است كه پس از بر گذشتن از شهود حسى، با لحاظ كردن توجه به عملكرد ذهن خود در فرايند شناخت، به شهود حسى بازگرديم. از سوى ديگر ذهن تنها وقتى كه شىء را شهود مى كند، متوجه خود مى شود. پس استلزامى متناوب ميان ذهن و عين وجود دارد. عين به طور بى واسطه و بدون لحاظ كردن ذهن شناسا قابل شناسايى نيست و دريافت شىء محض با شناخت حسى نيز توهمى بيش نيست.
در سطح فاهمه نيز ذهن از قانونمندى جهان به مفهوم ضرورت در خود مى رسد. در فاهمه، شىء نه صرفاً در نسبت با ذهن، بلكه در نسبت با شىء ديگر در نظر گرفته مى شود، بنابراين، از اين ديدگاه، شىء صرفاً نيرو است. نيرو امرى بالقوه يعنى فقط نوعى تمايل است و بالفعل شدن آن مستلزم نفى آن است يعنى هر نيرويى در رابطه با نيروى ديگر و در تمايل به آن، نيرو است و به علت همين استلزام است كه آن نيروى دوم نيز خود يك نيرو است. اما اين قوه و فعل صرفاً در انتزاع وجود دارد و در واقع نيرو و تحقق آن يك چيز هستند. پس فاهمه در اين مرحله پس از ادراك شىء به واسطه ادراك ذهن و بالعكس، رابطه اشياء با هم را نيز با لحاظ كردن واسطه اى ميان آنها مى فهمد.
اما نكته مهم تر اين است كه خود «من» نيز نمى تواند بدون واسطه به تصور درآيد، بلكه منوط به تصور ديگرى است. در اينجا نيز اين ابژه است كه قوام بخش سوژه است. بدين ترتيب خود آ گاهى به وجود مى آيد كه به معناى آگاهى از جدايى سوژه و ابژه است. من خود را در تقابل با ديگرى تجربه مى كنم. مفهوم من نه از درون، بلكه از بيرون مى آيد. خودآگاهى در مرحله اول از طريق نيازهايش به ابژه هاى تجربه اش مى نگرد. اما وقتى اين ابژه ها به نيازهايش تن در ندادند، مى فهمد كه آنها از او مستقل اند. در مرحله بعد خودآگاهى به صورت ميل به مطيع گرداندن ديگرى ظاهر مى شود. اما چون نياز به، به رسميت شناخته شدن از سوى ديگرى (يك خودآگاهى ديگر) دارد تا خود را بازشناسد، خود مطيع او مى شود.
پس مى بينيم كه عالم سوژگانى از ابژه هاى شناسايى اش جدا نيست و هگل با وحدت بخشيدن به سوژه و ابژه از مرز تقابل آن دو مى گريزد: هر ابژه اى خود تبديل به يك سوژه مى شود كه من را چون يك ابژه مى نگرد و من سوژه بودن خود را از ابژه بودنش نزد آنها درك مى كند. تا پيش از اين، انسان فقط به عنوان موجودى مادى و تجربه پذير جزء جهان بود و به عنوان سوژه شناسايى جهان، بيرون از آن قرار داشت و نسبت به آن متعالى بود، اما با هگل انسان به عنوان سوژه شناسايى جهان نيز در آن قرار گرفت. از سوى ديگر افكار ما نه صرفاً سوژگانى، بلكه ابژگانى هم هستند، زيرا موضوعات فكر ما خود سوژه هايى انديشنده اند. در كانت اين سوژه به عنوان موجودى اخلاقى كه به عنوان علت مختار، نقش نومن را ايفا مى كرد، وجود داشت. اما در هگل اين نومن در همان قلمرو يگانه با پديدارها باقى مى ماند و در واقع او «مغاك بزرگ ميان دو قلمرو» كانتى را واقعاً پر مى كند. از نظر هگل منطق حاكم بر ذهنيت، همان منطق حاكم بر عينيت است و زندگى و تفكر هر دو ديالكتيكى اند. بنابراين هگل، برخلاف كانت، قلمرو شناسايى را به حيطه نومن ها نيز گسترش مى دهد. از نگاه او سوژه متعين و جهان معقول است. به همين دليل شناسايى جهان نتيجه بخش است. در واقع در هگل «معرفت شناسى» و «هستى شناسى» مستلزم يكديگرند و نسبتى ديالكتيكى ميان آنها برقرار است. فقط در پايان اين ديالكتيك است كه نوعى انطباق ميان پديدار و شىء فى نفسه قابل تصور است. روح پديدارشناسى همين بر گذشتن از ذات پديدار و دوگانگى نومن‎/ فنومن است.


مهدی پارسا