suetafahom


الكساندر كوژف و ژاك لكان: حركت از پديدارشناسي روح به روانكاوي

    بر طبق تفسير كوژف از هگل انسان خودآگاهي است و هر خودآگاهي انسان است. اما در فرآيند شناسايي نيست كه انسان از خود آگاه مي شود. انسان وقتي متوجه خود مي شود و به خود مي آيد كه خواسته اي داشته باشد. انسان وقتي «من» مي گويد كه سراپا ميل باشد. پس هر خودآگاهي يك ميل است. واقعيت انساني تنها در يك زندگي حيواني مي تواند به وجود آيد، زيرا نياز داشتن وجه حيواني انسان است و امري است كه ميان انسان و حيوانات ديگر مشترك است اما اين نياز نمي تواند انسان را تبديل به خودآگاهي سازد. اين ميل حيواني كافي نيست و فقط موجب مي شود انسان متوجه خود شود؛ توجهي كه آگاهي نيست. انسان وقتي از زندگي حيواني فراتر مي رود كه ابژه ميل او نه موجودي بي جان، كه يك خودآگاهي باشد. بدين ترتيب ميل حيواني به ميل انساني تبديل مي گردد كه به سمت يك ديگري است. اما آن ديگري نيز خود يك خودآگاهي است و چيزي جز ميل اش نيست، پس ميل انساني ميل به ميل يك ديگري است. يك معناي اين عبارات اين است كه انسان ميل دارد ديگري به او ميل داشته باشد. معناي ديگر هم اين است كه انسان ميل ديگري را به عنوان ميل خود اقتباس مي كند و خواهيم ديد كه اين دو معنا مستلزم يكديگرند. حال مي توانيم حركت ديالكتيكي از شناسايي به خودآگاهي را درك كنيم. انسان از خود شناخت دارد؛ اما تا اين شناخت از جانب ديگري (و در حد كمال از جانب همگان) تأييد نشود، شناخت واقعي نيست، زيرا شناخت واقعي بايد كلي و دائمي و براي همگان معتبر باشد و به زبان هگلي با واسطه باشد. تمام تلاش هاي انسان ها در راستاي به رسميت شناخته شدن از جانب ديگران است تا بدين ترتيب خود را محقق سازند. مي بينيم كه انسان فقط در ميان جمعي از انسان ها انسان است و انسان منفرد و غيراجتماعي از موجوديت انساني خود كاملاً تهي مي شود. انسان موجودي است كه به آنچه ديگران ميل دارند، ميل مي ورزد و اين با ميل به «به رسميت شناخته شدن از جانب ديگري» مناسبت دارد. از سوي ديگر، خودآگاهي از بيرون (ازديگري) مي آيد و همين امر آگاهي (من) را به يك شكاف تبديل مي سازد. خودآگاهي، آگاهي از تضاد و دوگانگي دروني خود است و نبرد ميان دو آگاهي در واقع در درون هر يك از آنها جريان دارد. اين تفسير كوژف از «پديدارشناسي روح» هگل به گوش لكان روانكاو كه به طور مرتب در همايش هاي كوژف شركت مي كرد رسيد و موجب تحولي شگرف در سنت روانكاوي شد. كوژف نه تنها نظام هگلي را ملموس و انضمامي ساخت، بلكه به روانكاوي هم بعدي عميقاً فلسفي بخشيد. از نظر لكان انسان هنگامي از خويشتن آگاه مي شود كه نخستين بار «من» مي گويد؛ اماما چه وقت نخستين بار «من» مي گوييم؟ وقتي ديگران به ما اشاره كنند و بتوانيم خود را در آينه آنها ببينيم. در روان كاوي لكاني اين رخداد «مرحله آينه اي» نام دارد. نوزاد انسان كه نسبت به موجودات ديگر اندكي زود به دنيا آمده، خود قادر به رسيدگي به نيازهاي خود نيست و كاملاً درمانده است. او هيچ كنترلي بر تن خود ندارد و خود را از جهان اطراف خود و از مادر جدا نمي داند. به بيان لكان او يك املت (homme lette) است كه هم به معناي كودك انسان و هم به معناي تخم مرغي است كه هم زده شده و مرزي ميان زرده و سفيده آن قابل تشخيص نيست. اما وقتي او خود را در آينه مي بيند با يك كل منسجم و متقارن مواجه مي شود و مردد مي ماند كه او آن املت در هم و برهم است يا اين كل منسجم و در نهايت اشارات ديگران باعث مي شود دومي را «خود» انگارد. انگاشتي كه كاملاً موهوم است. بدين ترتيب ما بين مفهوم يكپارچه و واحد «من» و تكثر اميال مان و عدم كنترل مان بر آنها تقسيم مي شويم. يكپارچگي ما از بيرون (از آينه) مي آيد، در حالي كه مفهوم «من» ذاتاً شكافدار، بيروني و پرخاشگرانه است. شكاف ميان من و ديگري به درون من مي آيد. پس تصور وحدت موهوم است و در واقع نه من يكپارچه و واحد، كه يك شكاف تشكيل دهنده سوژه است. شناسايي يا ديگر رفتارهاي نظري و انفعالي هرگز به خودآگاهي منجر نمي شوند. عامل شناسايي در موضوع شناسايي خود «گم مي شود» ، اما وقتي سوژه متوجه خود مي شود كه نيازي داشته باشد انسان در آن ابتدا كه نيازهاي اوليه برايش پيش مي آيد قادر به ارضاي نيازهاي خود نيست و به ديگري يعني مادر احتياج دارد. كودك نيازش را در درخواست سامان بندي مي كند (گريه يا جيغ كشيدن) و مادر بايد اين درخواست را رمزگشايي كند. اين درخواست باعث مي شود يكپارچگي اوليه ميان كودك و مادر از ميان برود و ميان آن دو فاصله بيفتد. بدين ترتيب است كه انسان براي نخستين بار وارد حيطه زباني مي شود. اين وساطت نويد بخش آگاهي است. در ابتدا رابطه كودك و جهان بي واسطه و يكپارچه بود و حالامفاهيم آغاز به شكل گيري و وساطت مي كنند. در روانكاوي لكاني حركتي از نياز به سمت ميل وجود دارد كه معادل حركت كوژفي از ميل حيواني به ميل انساني است. در ابتدا انسان به شيء نياز زيستي دارد و اگر دراين حد باقي بماند چيزي جز يك حيوان نيست. ديديم كه او براي ارضاي نيازش به مادر احتياج دارد. پس كودك انسان به مادر كه بودن او همزمان با ارضاي نياز است، نياز دارد. اما اين نياز به مادر، حتي وقتي نياز زيستي ارضا شد، نيز باقي مي ماند، يعني كودك همواره مادر را مي خواهد و اين امر نياز را تبديل به ميل مي كند. لكان ميان «ديگري كوچك» و «ديگري بزرگ» تمايز قائل مي شود. ديگري كوچك همان تصوير آينه اي است كه كودك با آن همانند سازي مي كند و متعلق به مرحله اي است كه لكان نظم تصويري مي نامد. تمام روابط در اين مرحله دوتايي هستند. اما پس از مرحله اديپي و مداخله عنصر سوم (به جزكودك و مادر) يعني پدر است كه ديگري بزرگ وارد صحنه مي شود.
    ديگري بزرگ نه فردي ديگر بلكه همان نظم نمادين است. در خوانش كوژف از «پديدار شناسي روح» ديديم كه سوژه تصور مي كند ديگري صاحب ميلي از آن خود است- ميلي كه خود فاقد آن است- و آن را به عنوان ميل خود اقتباس مي كند، غافل از آن كه ديگري نيز خود ميلي اقتباسي دارد. درواقع ميل در هيچ سوژه اي موجود نيست. اين ميل، ميل ديگري بزرگ است. سوژه تصور مي كند ديگري كاملي وجوددارد كه ميلش از آن خودش است و بدين خاطر با او همانندسازي مي كند. ديگري بزرگ يك جايگاه است، اما اين امكان وجوددارد كه سوژه اي اين جايگاه را اشغال كند. نخستين اشغال كننده اين جايگاه مادر است. كودك در مرحله اي بسيار مهم و حياتي درمي يابد كه مادر ناكامل است و داراي فقدان است، پس شايسته اشغال اين جايگاه نيست. ديگري بزرگ خط خورده است و امر اجتماعي كامل واسطوره اي وجودندارد.
    نظم نمادين از سوء برداشت ها و بدفهمي هاي بي شمار ساخته شده و به همين دليل مسأله دار يا به بيان روانكاوي سمپتوماتيك و پاتولوژيك است. اما مفهوم ديگري بزرگ در تقابل با ديگري كوچك به خوبي نشان مي دهد كه ميل انساني ماهيتاً بيناسوژگاني است.
    مي بينيم كه چگونه روانكاوي با تخصيص موارد انضمامي به عناصر الگوي هگلي، اين الگو را تعين مي بخشد. درواقع كار روانكاوي در اينجا قراردادن واسطه هاي بيشتر است. بدين ترتيب مي بينيم كه الگوي هگلي در انديشه پس از خود منجر به موشكافي هاي عميقي شده است.
    


مهدی پارسا