suetafahom


ژک لکان:گشودگی بر عرصه ی تفسير

اهميت نظريه‌ي لكاني از تفسيرپذير بودن مفرط آن كاملاً آشكار است. ساختارگراها لكان را ساختارگرا و پساساختارگراها او را پساساختارگرا مي‌يابند و حتي انديشمنداني هم نظريه‌ي لكاني را براي تخريب پايه‌هاي پساساختارگرايي مورد استفاده قرار داده‌اند. جالب اين‌كه هر دسته از اين سه‌گانه عناصري را از نظريه‌ي او در تأييد خوانش خود ارائه مي‌دهند كه راه را بر هر اعتراضي مي‌بندد: وقتي لكان از سه نظم ساختار رواني انسان سخن مي‌گويد، اصرار دارد كه اين سه نظم نه نشان‌گر ترتيب زماني، بلكه ساختارهايي هم‌زماني هستند؛ او با مفاهيم «رشد» و «پيشرفت» مخالفت مي‌ورزد و موضوع ساختار روان انسان را به صورت خلق از هيچ و نه تغييري تدريجي ارائه مي‌دهد. از سوي ديگر، او با تأييد بر ناخودآگاه، دال و تداعي، هرگونه معنايي از هم‌زماني و ساختار را فرو مي‌پاشد. از نگاهي متأخرتر، تمركز او در اواخر كارش بر امر واقع به‌جاي امر نمادين، و بدين‌ترتيب از ميان رفتن اولويت زنجيره‌ي دال‌ها و زبان، راه را بر نقد پساساختارگرايي باز مي‌كند.

با اين‌كه مي‌توان در خط سير آثار لكان، حركتي را از ساختارگرايي تا نقد پساساختارگرايي مشاهده كرد، اما درست‌تر اين است كه هم‌زمان هر سه رويكرد را در مورد نظريه‌ي لكاني صادق بدانيم. بدين‌ترتيب لكان تبديل به لولايي مي‌شود كه بخش وسيعي از تاريخ انديشه‌ي معاصر حول آن مي‌گردد، و ابزاري كه مي‌توان با آن به تفسير رخدادهاي فكري زمانه پرداخت. درواقع به تعبير فوكو، لكان جزء آن دسته از متفكراني است كه، همچون ماركس و فرويد، دست به ايجاد يك گفتمان زده‌اند: زباني كه عده‌اي در آن سخن مي‌گويند، مي‌انديشند و زندگي مي‌كنند. عده‌اي گفتمان لكاني را روان‌كاوي مي‌نامند و بعضي ديگر پهنه‌ي آن را گسترده‌تر از روان‌كاويِ صرف مي‌دانند. لكان مرز ميان روان‌كاوي باليني و فلسفه را نيز تا حدود زيادي مخدوش كرده است. براي مثال، زماني كه او از درماندگي سخن مي‌گويد، درماندگي كودك انسان در برآورده‌ساختن نيازهاي‌اش، درماندگي فرد تحت روان‌كاوي در جريان درمان و درماندگي سوژه در پر كردن شكاف ديگري بزرگ را چنان مطرح مي‌سازد كه گويي هم‌ارز هم‌اند. كتابي كه در دست داريد از معدود كتاب‌هايي است كه اين ويژگي آثار لكان (تفسيرپذيري مفرط آن) را حفظ كرده و سعي در گزينش يك خوانش و تقليل نظريه لكاني را به آن نداشته است. البته شكل اين كتاب كه به صورت فرهنگ اصطلاحات است نيز كمك وافري به اين امر نموده است: در يك فرهنگ اصطلاحات به‌جاي آن‌كه امور تصويري و موهوم معنا و موضوع راهنماي پيش‌روي كتاب باشند، حركت دال به دال مدخل‌ها (امر نمادين) كه با ترتيب تصادفي حروف الفبا كنار هم آمده‌اند، آن را به پيش يا به پس مي‌برد. خواننده از يك مدخل شروع مي‌كند و در متن آن با كلمه‌ي ديگري مواجه مي‌شود كه آن نيز مدخل است و در واقع معبرها و لابيرنت‌هاي مختلفي براي حركت دال وجود دارد. بدين ترتيب هرگونه درونيت (پيش‌انگاشت) و ذهنيتي در كتاب و خواننده از ميان رفته و هيچ چيزي به‌جز رابطه‌ي ميان مفاهيم كليدي باقي نمي‌ماند و بنابراين همانندسازي هر لحظه به لحظه‌ي بعد موكول شده و ناممكن مي‌شود.

با اين‌همه، اين به تعويق افتادن چندان هم بي‌طرف و خنثي نيست و همواره «استخواني كه در گلوي آن گير كند» وجود دارد؛ وقتي ميل به ابژه‌ي مفقوده به علت‌ـ ابژه‌ي ميل بدل مي‌شود، «چيز» نهفته در مركز هستي اين جريان، ابژه‌ي ميل را در خود متحقق ساخته و گونه‌اي jouis-sens [كيف در معنا] را توليد مي‌كند؛ در حقيقت بازي آزاد ميان مدخل‌ها چندان هم آزاد و بي‌پايان نيست. با اين‌همه، رويكردي كه بر ساختار فرهنگ اصطلاحات حاكم است، شكلي از «ريزش معنا» و فقدان تعداد كافي «نقاط دوخت» (نگاه كنيد به نقطه‌ي كاپيتون) را در لحظه موجب مي‌شود. از اين‌رو ما در فرهنگ اصطلاحات با حالتي «روان‌پريشانه» روبه‌روييم، حالتي كه براي رهايي از آن به‌ناچار بايد «هذيان» تثبيت معنا را بپذيريم.

 


مهدی پارسا