suetafahom


درباره کتاب معضل ها

دریدا که در آثار اولیه خود نظریه اش در باب متن و نوشتار را بسط می داد و به زعم برخی یک ایده آلیست متنی بود، در آثار متاخرش به اخلاق و سیاست پرداخت. شاید این یک گسست در مسیر اندیشه او به نظر برسد، اما خود دریدا، کریستوفر نوریس و تیموتی مونی با این نظریه مخالف اند.طبق این نظر اخیر، دریدا در همان آثار اولیه اش نیز فیلسوفی واقع گراست که به گونه یی انضمامی می اندیشد. او در این آثار چارچوبی را شکل می دهد که می توان آن را نظریه واسازی یا دیفرانس نامید و وقتی اندیشه او حول مفاهیم رد، افزوده، دیفرانس و وعده شکل گرفت، به اندیشیدن در مورد مسائل عینی دور و بر می پردازد؛ دوستی، مهمان نوازی، بخشش، دموکراسی، جهان وطنی، دین و مرگ.

اندیشه دریدا درباره مرگ به طور آشکاری متاثر از هایدگر است. نظریه دریدا در آثار اولیه اش نیز به شدت تحت تاثیر هایدگر بوده است. به خصوص در این دو تز که تفکر در جهانش اتفاق می افتد و اینکه عامل وجود موجودات از نظمی به کلی متفاوت از موجودات برخوردار است. دریدا در معضل ها حول مفاهیم مرز، عبور، وظیفه و معضل به مرگ می اندیشد. مرزها همواره تعیین کننده مفاهیم و مقولات هستند. بنابراین هر موجودی توسط بیرونش متعین می شود. برای تعریف هر موجود، باید آن را توسط بیرونش محصور کرد. حال چه می شود اگر بخواهیم تمام هستی، یعنی حقیقت، را تعیین کنیم؟ «چگونه می توان از مرزهای حقیقت گذشت؟» مرگ به عنوان عبور از مرزهای جهان معضل است و معضل منشاء حقیقت است. معضل گذشتن از مرزهای حقیقت است و محصور کردن حقیقت و چیزی که آن را تعیین می کند. آنچه حقیقت را تعیین می کند، بیرون از آن قرار دارد. اما چه چیزی حقیقت را محدود می کند؟ چه چیز بیرون از همه چیز است؟ این پرسش است که معضل ایجاد می کند و مرگ به همین دلیل قدم نهادن در قلمرو معضل است؛ بیرون رفتن از همه چیز. «آیا مرگ من ممکن است؟... آیا مجازم درباره مرگم سوال کنم؟» مرگ به منزله امکان امر ناممکن صورتی از معضل است؛ امر ناممکن عام که ضرورتاً رخ می دهد. پس این پرسش از مرگ همان وجه تمایز دازاین است؛ دازاین موجودی است که درباره مرگش سوال می کنند. دریدا بر این مبنا میان مفاهیم تمام کردن، سقط شدن، به پایان رسیدن، ناپدید شدن، تباهی و در مقابل مردن، در اصل مردن، فرق می گذارد. مرگ برای موجودی رخ می دهد که با مرگ خود مربوط است. حیوان از بین می رود اما نمی میرد. مساله در اینجا دسترسی به مرگ به مثابه مرگ است. امکان مرگ چنان که هست به امکان زبان ربط دارد. فقط موجود سخنور می تواند بمیرد. در واژگان لکانی، جایگاه مرگ در فضای مشترک میان سه حلقه گره برومی است. مرگ واقع، مرگ تصویری و مرگ نمادین هر سه با هم شکل دهنده مرگ دازاین هستند. حیوان تمام می شود، از بین می رود، اما دازاین از بین نمی رود. اما در ساحت نمادین باقی می ماند.

دریدا از تاریخ نویس هایی درباره مرگ و مورخان مرگ همچون فیلیپ آریس نام می برد اما همه آنها را پوزیتیویستی قلمداد می کند. در این آثار «مورخ می داند، می پندارد که می داند، آگاهی ناپرسیده بر چیستی مرگ را برای خود قائل است.» اما دریدا جای معنای مرگ به عنوان سوال و پرسش «مرگ در کل چیست؟» را خالی می بیند. در این آثار «وقتی نام مرگ به میان می آید، همه می دانند سخن از چیست.» «در این متن های سرشار از دانش، هرگز با احتیاطی آن گونه که هایدگر در پیش می گیرد، مواجه نمی شویم.»

دریدا از «فرهنگ مرگ» در آثار امثال آریس ذکر می کند، اما به سرعت از آن فرا می رود و به این نتیجه می رسد که خود فرهنگ به شکل پیشینی فرهنگ مرگ است. بدون کیش نیاکان و آیین سوگواری و قربانی گذشتگان فرهنگی وجود ندارد. پس «فرهنگ مرگ» همان گویانه است. تفاوت طبیعت و فرهنگ، یعنی بین حیوان و انسان، همان گونه که دیدیم در نگرش به مرگ نهفته است. نگرش به مرگ تعیین کننده مرزهاست. مرگ در این معنا امر پیشینی و ضروری تلقی بیوژنتیکی مرگ طبیعی است و همان چیزی است که با تحلیل وجودشناسانه، دازاین به دست می آید. آنچه در همه موجودات هست اما از نظمی به کلی متفاوت از نظم موجودات برخوردار است. در واقع معضل شرط وجود ابروظیفه است. عملی که نه مطابق با وظیفه و نه از سر وظیفه، بلکه بدون وظیفه انجام می شود. عملی آزادانه که تولیدگر است و زایای هر وظیفه یی است. هر نظم و قاعده یی نتیجه یک تصمیم بی نظم و قاعده است و جهان ممکن، نتیجه امکان یک امر ناممکن. در کانت قلمرو جبری عالم پدیداری نتیجه خودمختاری آزادانه اراده اخلاقی است، اما دریدا یک مرحله فراتر می رود و به خوانش دلوز از کانت نزدیک می شود که در آن هماهنگی ناهماهنگ قوا در نقد حکم، عامل هماهنگی قوا در نقد عقل نظری و عملی است.

دریدا از عبور و رفتن به آمده و آمدن و از آنجا به مهمان نوازی می پردازد. مساله یی که شاید به خاطر الجزایری بودن و یهودی بودن همواره دغدغه او بود. مهمان نوازی هم با همین وضعیت معضل آمیز سروکار دارد؛ خودی دانستن بیگانه. و سپس به وضعیتی توجه می کند که در واقع وضعیت خود اوست؛ مسافر، مهاجر یا تبعیدی سیاسی، اسیر یا پناهنده، کارگر مهاجر، دانشجو یا پژوهشگر. آیا دریدا می تواند خود را فرانسوی بداند؟ آیا می تواند از فرانسه به عنوان خانه خود حرف بزند؟ آیا ایده مهمان نوازی جهانی - به تعبیر کانت - براندازنده ایده خانه و مهمان است؟ اما دریدا از آمده مطلق حرف می زند، هم او که همزاد مرگ است؛ آمده یی که مهمان نیست غدعوت شده نیستف پس میزبان را غافلگیر می کند. دریدا با توصیفاتی سلبی سعی می کند مطلق بودن او را حفظ کند. آمده مطلق تن به قلمروبندی نمی دهد. می بینیم که منطق معضل همان منطق واسازی و منطق تفاوت است. شیوه اندیشیدنی که در هیچ مکانی قرار ندارد و همواره در حال حرکت و شدن است و این ویژگی را می توان در کار مترجم کتاب هم مشاهده کرد. ترجمه این کتاب به شدت هیجان زده است. این متنی است که برخلاف ظاهرش باید سریع خوانده شود. مترجم لذت آرامش ترجمه کامل را در هیچ عبارت منفردی به خواننده نمی دهد و این کمال را به عبارت بعدی واگذار می کند. پس خواننده در پی دستیابی به چیزی (در ترجمه) به سرعت عبارات را می خواند و در این فرآیند خواندن می لغزد. مترجم هیجان ترجمه متنی ترجمه ناپذیر را به خوبی بروز می دهد و این هیجان با آن لغزش به خوبی همراه می شود. او خلاقیت به خرج نمی دهد و واژه سازی نمی کند تا بر این گفته دریدا مهر تاییدی بزند که «این غعبارتف متعلق به زبان فرانسه است... و به همین دلیل گواهی بر آن است». او سیلانی را که دریدا در واژه لاتین یا فرانسه به راه می اندازد، با بسته بندی کردن در زبان مقصد (فارسی) متوقف نمی کند.


مهدی پارسا