suetafahom


چشم‌های بی‌چهره: جایی که سینما می‌شود

لبوفسکی بزرگ، فیلم سال ۱۹۹۸ برادران کوهن درباره‌ی یک مرد حدوداً چهل ساله‌ی شلوارک- پوش و دمپایی- به- پا و بد- دهن است که ریش‌اش را نمی‌تراشد و البته کار هم نمی‌کند. او که لبوفسکی نام دارد اما ترجیح می‌دهد دود صدایش کنند تنها زندگی می‌کند و عصرها به بولینگ می‌رود. با زنی رابطه ندارد و خودارضایی می‌کند. دوستان‌اش همان‌هایی هستند که عصرها در محل بولینگ می‌بیند و یکی‌شان از جنگ ویتنام برگشته است: آدمی کوچک با فانتزی‌هایی نه چندان کوچک. لبوفسکی هیچ جاه‌طلبی‌ای ندارد. هیچ دلهره‌‌ی بزرگی هم ندارد. وسوسه‌ی تغییر زندگی هرگز به سراغ‌اش نمی‌آید. او در طول فیلم فقط یک مشکل دارد: قالیچه‌اش. قالیچه‌اش که خانه‌اش را به هم وصل کرده بود. و حالا کف خانه‌اش لخت است. او به کارهای دشواری دست می‌زند: آدم‌ربایی، سرقت، باج‌گیری و غیره. اما نه برای پول، جاه‌طلبی و عشق و …، بلکه فقط به خاطر برگرنداندن قالیچه‌اش.

مسأله‌ی او لبوفسکی بزرگ است. یک پولدار عوضی (a mother-fucker rich man) که دزدان به خاطر شباهت اسمی، به‌ جای او، به خانه‌ی لبوفسکی کوچک ما دستبرد می‌زنند و این‌بار با اکراه و منت یک قالیچه را می‌برند. لبوفسکی کوچک نمی‌تواند زندگی کند زیرا یک لبوفسکی بزرگ هست که مزاحم آفتاب گرفتن اوست و هر چقدر هم کنار رود سایه‌اش رفع نمی‌شود. یک سرمایه‌دار که لبوفسکی کوچک حتا به خود زحمت نمی‌دهد از او بدش بیاید.

اما چرا همه از لبوفسکی کوچک بدشان می‌آید؟ در اواخر فیلم کلانتر شهر به او می‌گوید مردم تو را نمی‌خواهند. نمی‌خواهند تو در خیابان‌هایشان راه بروی، و به او پیشنهادی دستوری می‌دهند مبنی بر این که هرچه سریع‌تر شهر را ترک کند. اما چرا؟ لبوفسکی چه مزاحمتی برای مردم دارد؟

البته او آدم بی‌شخصیتی است و این را بیش از همه چیز در لباس او و زبان او می‌توان مشاهده کرد. مشکل لباس او این است که لباس نیست. بدن او را اندام‌وار و سازمان‌وار نمی‌کند.  او طوری راه نمی‌رود که باید راه برود. طوری نمی‌نشیند که باید بنشیند. لباس‌اش او را اندامی در بدن اجتماع بنی‌آدمیان نمی‌سازد. او در سازمان‌دهی اجتماعی جایی ندارد. زبان‌اش هم در معنایی ساخت‌گرایانه [اصولاً] زبان نیست. کلمات او از ساختار زبان بیرون می‌زنند. او همیشه یک کلمه جلوتر است. کلماتی که در زمان به روی هم می‌لغزند نمی‌توانند از یک زبان ساختارمند ناشی شده باشند. آنها از جایی بیرون زبان می‌آیند. ماشینی در میانه‌ی ساختار حلقوی زبان آنها را تولید می‌کند. لبوفسکی کوچک نام ندارد. او این نامِ بزرگ را نمی‌خواهد. او دود است. او کوچک‌تر از نیک و بد است.

مرد فیل‌نما در تاریخ ادبیات و سینما الگوی این انسان ناانسان است. از این لحاظ که جسم‌اش از چارچوب معین انسانیت بیرون زده است. او چهره‌ای دارد که در سازمان زندگی اجتماعی نمی‌گنجد. اما همین نقطه است که در آن پرسش «انسان چیست؟» مطرح می‌شود و حرکت به سوی تعریف انسان آغاز می‌شود. مرد فیل‌نما در مرز انسان و ناانسان قرار دارد و بنابر این منشأ انسان را باید در او جست‌وجو کرد.

یکی دیگر از چهره‌های مرزی در فیلم‌های ابتدایی لینچ، نوزاد در کله‌پاک‌کن است. موجودی که نمی‌تواند چهره‌ای در چارچوب جامعه به خود اختصاص دهد. این موجود گوشت اضافه‌ای است که از فرط رشد بیش از حد سرمایه‌داری و نظام شهرنشینی که خود را در صنعت و ماشینی شدن نشان می‌دهد، بیرون می‌زند. او فزون- انسان (hyper-human) است و به همین دلیل عجیب‌الخلقه و چندش‌آور است. او هم‌چون گوش در مخمل آبی که در طی فیلم سرگردان است و به دنیال بدن‌دار شدن (embodiment) است، اندامی است که بدنی برایش وجود ندارد.

این بدن‌های نااندام‌وار و اندام بی‌بدن به کار چالش کشیدن چهره‌های مرسوم سینمایی می‌آیند و بنابراین سینما را دست‌کم در یک سطح بازتجدید می‌کنند. آنها به دلیل رفتن به سرحدها و قرار گرفتن در مرزها، این سرحدها و مرزها را ناپایدار می‌سازند. بدین ترتیب در هر لحظه چیزی از میان می‌رود و چیزی تولید می‌شود. سینمای لینچ و برادران کوهن سینمای آینده اند.


مهدی پارسا

شوند

شوند منتشر شد:shavand.com


مهدی پارسا