suetafahom


هولوگرافی سیاسی

۱/ یکی از مهم‌ترین درس‌های دیالکتیک هگلی این است که سنگ بناهای شکل‌دهنده‌ی یک نظام، شکل کلی نظام را تعیین می کنند. در حقیقت، شکل کلی نظام مشابه شکل عناصر خود است. پس مفاهیمِ ماهیتِ درونیِ عناصر و آرایش‌ آنها مستقل از هم نیستند. آرایش عناصر تابعی از ماهیتِ خود عناصر است. اما مسأله مهم‌تر این است که هر عنصر خود از آرایشی درونی برخوردار است. در اینجا ست که مسأله‌ی آرایش یا چیدمان و صلبیتِ اتمِ تجزیه‌ناپذیر بغرنج می‌شود؛ هر ساختار از ساختارهای خُردتر تشکیل یافته و خود تشکیل‌دهنده‌ی ساختاری دیگر است.

برای مثال نزد هگل، جامعه‌ی مدنی از نظمی برخوردار است که واکاویِ آن، خانواده‌ را به عنوان سنگ بنای این نظم معرفی می‌کند. اما خانواده خود رأس مثلثی دیگر است که این امر مناسبات اجتماعی را با مناسباتِ درون‌فردی مرتبط می‌سازد. پس در هگل به همان اندازه می‌توان گفت چیزی جز کل وجود ندارد، که می‌توان گفت چیزی جز اجزاء وجود ندارد.

۲/ یکی از مهم‌ترین درس‌های پدیدارشناسیِ هایدگری بافت‌مندی است؛ این‌که نقد در جهان‌اش روی می‌دهد. پس نقدکننده‌ خود موضوعِ نقدش قرار می‌گیرد. او از نقدِ خود مصون نیست. واضعِ قانون، خود نیز تابع قانون خود است. این فرمول‌بندی‌ای ضداقتدارگرایانه است. حاکم از جنس محکومین است. امر متعالی از نظام همان مرکز نظام، و بیرونِ نظام درونِ آن است.

این حاکمیتِ تفاوت است، حاکمیتی که واژگون‌کننده‌ی همه‌ی حاکمیت‌ها ست. در واقع، حاکمیتِ تفاوت، حاکمیت نیست. یا بهتر بگوییم، تنها حاکمیتِ تفاوت است که حاکمیت نیست. حاکم بودن و در عین حال، حاکم نبودن. شاید شما در پی نفی حاکمیت باشید. شاید در پی آنارشیزم باشید. اما جامعه‌ی بدون حاکمیت مثل جامعه‌ی بدون مردم، و بدون چیدمان است. زیرا مناسبات اجتماعی تصویری از مناسباتِ درون‌فردی و مناسبات درون‌فردی مبتنی بر استیلا هستند.

۳/ مفهوم ردّ نزد دریدا تصویری غیرذات‌باورانه از جهان و ذهن به دست می‌دهد. جهان متنی نوشته‌شده توسط گذشتگان است و ذهن چیزی نیست جز مجموعه‌ی ردهای تجربیات پیشین. هر کنش ذهنی دلالتی مادی ست که ردّی از خود در ذهن به‌جا می‌گذارد که مسیر دلالت‌های بَعدی از آن راحت‌تر می‌گذرند. پس ذهن توسط فرایندهای درونیِ خود ساخته می‌شود. مدل مناسب برای تجربه دیدن نیست، بلکه خواندن است. دریدا از یک سر-نوشنار در ابتدای تاریخ سخن می‌گوید که خوانده شده و دلالت ایجاد کرده است. این دلالت ردّی به‌جا می‌گذارد که سر-نوشتار را تغییر می‌دهد، یا در حقیقت آن را می‌سازد. این نوشتارِ تغییریافته دوباره خوانده می‌شود و دلالت ایجاد می‌کند، و متن تازه‌ای پدید می‌آید و این فرایند بی‌پایان است. پس اکنون چیزی نیست جز ردّ دلالت‌های گذشته و این همان چیزی ست که جهان نام دارد.

این فرایند ناانگیخته شدن یا قراردادی شدن است و ردّ ناانگیخته شدن بی‌کرانِ خود است. تجربه‌ی خواندن و نوشتن همزمانِ متنِ جهان است. اکنون ردّی از گذشته و چشم‌داشتی به آینده است. جهت‌مندیِ اکنون همان آینده‌ی بلافصل است. پس اکنون چیزی جز گذشته‌ی بلافصل و آینده‌ی بلافصل نیست.

در تصویری که این فرمول‌بندی به‌دست می‌دهد، جهان در هر نقطه از خود خلاصه شده است. هر ذهن فردی تصویری از بینافردیتِ بیرونِ خود است. سوژه و ابژه‌ی تجربه در هم گره خورده اند و در حقیقت، تجربه درون‌ماندگار است. اما درون‌ماندگاری‌ [یا حلولیتی] که استعلا را در خود دارد.

۴/ منحصر کردنِ سیاست به صورت‌های کلان آن چاره‌ای جز تشخص بخشیدن به کلیت‌های انتزاع‌شده و سپس بررسیِ مناسبات میان این شخصیت‌های انتزاعی ندارد. گاهی لباسِ این شخصیت‌ها بر تن افرادی که در جایگاه‌های سیاسی نشسته اند پوشانده می‌شود. و مناسبات کلان سیاسی به مناسبات میان این افراد خلاصه می‌گردد. مثلاً ی رییس‌جمهور، دچار این توهم می‌شود که مسأله‌‌‌ی سیاست، مسأله‌ی رابطه‌ی او با فردفردِ مطالبه‌گران است. اما مسائل سیاسی واقعی در سطوح خردتری جریان دارند و سیاست کلان، تصویری از نیروهای خرد سیاسی در لایه‌های مختلف است. نتیجه این‌که شکاف‌های حکومتی نتیجه‌ای از حرکت‌های مردمی ست. مناسبات بینافردی یا حتا درون‌فردی در سطوح بالای جامعه تصویر می‌شوند. با این‌که افراد دولتی گزینش شده و بنابراین از اقلیتِ ازپیش‌تعیین‌شده‌ای هستند، اما شیوه‌های تجربه و تفکر جاری در خیابان‌ها، فرم‌های چیدمان نیروها در دولت را تغییر می‌دهند. اما این تصویر شدنِ وضعیتِ قرارگیریِ گروه‌های هم‌ارزِ مختلفِ مردم در نهادهای صاحبِ قدرتِ سیاسی به‌واسطه‌ی آینه‌ای روی می‌دهد که اندکی خمیده شده است. این خمیدگی باعث ایجاد اختلاف پتانسیل شدید عرضی و طولی در میان نهادهای مختلف صاحب قدرت می‌گردد (میان نهادها، میان نهادها و گروه‌های مطالبه‌گر، و میان گروه‌های مطالبه‌گر). این اختلاف پتانسیل‌ها باعث ایجاد جریان‌هایی به‌صورت حرکت‌های سیاسیِ صلح‌آمیز یا خشن و مقابله‌های صلح‌آمیز یا خشن با آنها، و بدین ترتیب تصویری از این جریان‌ها مابین نهادهای صاحب قدرت می‌شوند. نتیجه جالب توجه است؛ از داخل قدرت پرسش‌هایی این چنین مطرح می‌شوند: آیا حفظ نظام به هر قیمتی اصل است؟ آیا دشمن واقعاً وجود دارد؟ آیا اصلاح‌طلبی همان براندازی نرم است؟

پس کاملاً واضح است که با خاموش کردن اصلاح‌طلبی، یا حتا راه‌کارهای ریشه‌ای‌تر همچون تغییر سرفصل‌های دروس علوم انسانی دانشگاه‌ها (انقلاب فرهنگی نرم) دردسر رفع نمی‌شود. این شکاف استعلایی‌تر و درون‌ماندگارتر از این حرف‌ها ست. با حذفِ اصلاح‌طلبی، شکاف به اصول‌گرایی منتقل می‌شود. با حذفِ جناح میانه‌روی اصول‌گرا، شکاف به اصول‌گرایان تندرو منتقل می‌شود. و لحظه‌ای می‌رسد که افراد خانواده‌ی کوچک صاحب قدرت سیاسی از خود می‌پرسند: آیا ما مستحق ایم


مهدی پارسا

دین علیه دین

این یادداشت را تقدیم می‌کنم به حسام سلامت

مخالفان، الله ‌اکبر می‌گویند، یعنی خدا بزرگ‌تر است، حتا از بزرگ‌ترین مقام‌ها. موافقان هم گاهی الله اکبر می‌گویند یعنی کسی که با خدا ست بزرگ‌تر است: ای مردم! به حرفِ نماینده‌ی خدا گوش کنید، نه سخنِ نماینده‌ی مردم. پرسش این است: نوار سبز متعلق به کیست؟ این سبز، این رنگ خاص که همواره نماد اسلام بوده است، چگونه اسلام را به دو نیم تقسیم کرده است؟

بگذارید از دین دربرابر دین دفاع کنیم؛ از دین به‌مثابه عشق دربرابر دین به‌مثابه تضمین سعادت؛ از دین به‌مثابه پرسش دربرابر دین به‌مثابه پاسخ.

به زعم دریدا، اتفاقی که برای دین افتاده است بی‌شباهت به ماجرای متافیزیک نیست: محصور شدن امر نامتناهی. نسبت دادن یک حضور به غیاب مطلق. پس دین به‌مثابه تجربه‌ی امر نامتناهی، به‌مثابه تجربه ی سرحد تجربه، تجربه‌ی امر تجربه‌‌ناپذیر، دربرابر دین ملبّس، به لباس کشیش و مفتی و … . چیزی که رخ داده است نام‌گذاری خدا بود، خدایی که نامی نداشت، و نمی‌بایست داشته باشد. و حد گذاشتن بود، بر شور و عشق جوانان. در اینجا نیز وجه تفاوت و شباهت‌ یکی است. چیزی که محدود می‌شود، همان است که محدودگر را برمی‌سازد.

دین تجربه‌ی امر واسازی‌ناپذیر است؛ امر واسازی‌ناپذیر که واسازی را ممکن می‌کند. مکان آن در خاستگاه و غایت است. عشق به امر نامتناهی چیزی است که ما را به فراسوی خودمان می‌برد. کاری می‌کند که از چارچوب استخوان‌های خود به در آئیم؛ شدن را پیشه می‌کنیم، یا شدن را بی‌پیشه کنیم، به‌طور نامتناهی، شدن نامتناهی. این دین شباهتی ندارد به دینی که ما را به پاسخ برآورده می‌سازد. آدمی همواره چشم انتظار کسانی بوده که برای پرسش‌های دشوارش پاسخ‌های ساده عرضه کند؛ که گوسفندوار تقلید کند؛ این پرسش‌ها بی‌نهایت دشوارند: ما از کجا آمده ایم؟ چرا هستیم؟ پس از مرگ چه رخ می‌دهد؟ و پاسخ‌ها به سرعت عرضه شدند؛ در قالب داستان‌های «زمین‌ روی لاکِ لاک‌پشت است»، تا انواع و اقسامِ داستان‌های خلقت. و مردمی که ترجیح می‌دهند خودشان فکر نکنند، و به کار روزانه و عادت‌شان که هیچ توجهی نمی‌طلبد مشغول باشند، با این پاسخ‌ها خرسند شدند. اما این آن چیزی نیست که دین به‌خاطرش وجود دارد. دین‌دارانی هم هستند که در خاستگاه و غایت ایستاده اند، دین‌دارانی که علاقه ای به این پاسخ‌ها ندارند. کسانی همچون کیرکگور و نیچه. زیرا «نقد نیچه‌ای نقد مدرنیست از دین را باطل کرد و باب‌های تازه‌ای به تفکر درباب ایمان و عقل – و دین – گشود»(جان کاپوتو، درباب دین). دینی که پاسخ می‌دهد منفعت‌طلبانه است. برای کسانی که منافع زمینی سیراب‌شان نکرده است، و می‌ترسند با مرگ‌ دارایی‌هایشان را از دست بدهند.

آیا کسانی که روی پشت‌بام‌ها الله اکبر می‌گویند یا در خیابان‌ها با پرچم سبز اعتراض‌شان را نشان می‌دهند، منفعتی می‌طلبند؟ اما گمان می‌کنم آنان که در ترسِ از دست رفتنِ امنیت و آرامش‌ اند منفطت‌طلب اند. و آیا منفعت‌طلبی دین را برمی‌تابد؟

من آن دینی را نمی‌خواهم که از ترس‌ها و نادانی‌های ما بر می‌آید؛ دینی که خیال‌مان را از بابت پس از مرگ راحت می‌کند و پرسش‌های دشوار هستی‌شناختی‌مان را ساده جواب می‌دهد: خدا جهان را آفریده است. من آن دینی را می‌خواهم که از شجاعت و امید من سر بر می‌آورد؛ دینی که از شورمندیِ من می‌آید؛ دینی که دین زندگی است، نه مرگ؛ شادی است، نه غم؛ دینی که از خاستگاه فلسفی است. دینی که برای همه چیز من برنامه و برای همه‌ی سوالات من پاسخ دارد، نه، دینی که مرا به تقلید وا می‌دارد، نه؛ اما دینی که فردیت و انسانیت مرا محترم می‌شمارد، آری. دینی که مرا به پرسیدنِ بی‌پایان وا می‌دارد، آری. من دینی را که لباس دین بر تن دارد نمی‌خواهم. دینی را می‌خواهم که عریان درون من است. و من بی‌واهمه لمس‌اش می‌کنم.

آنچه بدیهی است این است که بالاخره روزی مدرن خواهیم شد. روزی از تحجر و خرافه‌ تهی خواهیم شد. اما پرسش این است که آیا دین می‌تواند در این آینده‌ی مدرن باقی بماند؟

دین باید سکولار شود تا باقی بماند. باید از غبار کهنه‌ی سیاهی‌ها و زشتی‌ها پاک شود.

سکولار شدن دین، به معنای کم شدن چیزی از دین نیست، به معنای نزدیک شدن به روح آن است. به معنای پر کردن آن از عشق و احساس و انسانیت است. آیا این‌که دختران و پسران جوان و پرانرژی و زیبا، به نماز جمعه می‌روند و دست در دست هم نماز می‌خوانند خبر خوبی برای دین است، یا خبر بدی برای آن؟ من می‌گویم اگر قرار است دین برای آیندگان نیز باشد، خبر خوبی برای آن است. جوانان پیراهن سفیدِ آستین بلندِ روی شلوار با یقه‌ی بسته و تسبیح به‌دست و ته‌ریش‌دار و کمی عصبانی و جدی و ذکر بر لب اقلیت اند، اما جوانان معتقد و پرامید و انرژی و، خلاصه دین‌دار، اکثریت اند.

دین پیامبر، دین دوست داشتن بود، اما دین نمایندگان اصول‌گرای مجلس، دین نفرت است، نفرت از دشمنان، نفرت از مخالفان و معترضان. آنها دوست دارند حجاریان نباشد، هنر نباشد، سینما نباشد، جوانان شاد و رنگ وارنگ نباشند، تا آرامش بیشتری داشته باشند. آرامشی که به قیمت آزار دیگران به‌دست می‌آید چه ارزشی دارد؟ حتا اگر آن دیگران خیلی با ما فرق داشته باشند. بیایید نفرت را کنار بگذاریم و به همه خوشامد بگوییم. از موسوی بیاموزیم که می‌گوید: «قصد ما ایرانی آبادتر و آزادتر حتا برای مخالف‌مان است». حقیقت این است که دین آدم‌های مختلف متفاوت است: یک نفر دروغ کم می‌گوید، یک نفر حجاب رعایت می‌کند، یک نفر به حق‌الناس اهمیت زیادی می‌دهد، یک نفر نوع‌دوستی و عاشقانه زیستن را پیشه می‌کند، و یک نفر هم نماز جماعت و زیارت عاشورا و دعای کمیل و شرکت در مراسم عزاداری را دین‌دار بودن می‌نامد (دوستی داشتم که می‌گفت درباره‌ی همه‌ی مقدسات هرچه می‌خواهی بگو، اما ابوالفضل نه!). حتی دین بدون دین هم وجود دارد، دینی که تو چیزی از آن نمی‌بینی. دینی در درون انسان‌ها.

خواهش می‌کنم مجازات اعدام را حذف کنید، چون انسان‌ها دین دارند. به قولی، انسان‌ها فطرتاً دین دارند. اگر دین عشق به خدا باشد و دین‌دار عاشق خدا، نیازی نیست که نگران نفع نظام و تهدید دشمنان باشیم. نیازی نیست که برای حفظ نظام دروغ بگوییم، برنامه بسازیم، پلیس ضدشورش به میان مردم بفرستیم، عده‌ای از آنها را زندانی کنیم، چند نفری در زندان کشته شوند، چند نفری در خیابان‌ها؛ نه، کسانی که این کارها را می‌کنند نمی‌توانند عاشق خدا باشند، نمی‌توانند عاشق باشند. شاید همت بود، شاید باکری بود، اما این باتوم به‌دستان نه.

اگر این تعریف را لحاظ کنیم به‌وضوح می‌بینیم که دین‌داران‌مان بهره‌ای از دین نبرده اند، و بی‌دینان‌مان به خدا نزدیک‌ترند. دین‌داران‌مان آن قدر تکبر و خودپسندی دارند که خود امتحان الهی را برگزار می‌کنند و خود مردود می‌کنند. اگر محتوای نظام سیاسی‌مان را برداریم، فرم آن شبیه سیاست کدام کشورها است؟ در خبرها با طعنه و پوزخند می‌گوییم که فلان کشور فعالیت اسلام‌گرایان را محدود می‌کند، فلان کشور چه ترفندهای کثیفی برای حذف مخالفان خود به کار می‌گیرد. آیا نظام امنیتی‌مان به همان شدت و حتا بیشتر نیست؟ آیا ما به بهانه‌ی حفظ نظام دست به هرکاری نمی‌زنیم؟ و آیا محتوای نظام ما نباید اثری روی فرم داشته باشد؟ آیا باید در خیابان گشت ارشاد بگذاریم، حتی اگر مردم بخواهند؟

چه تفاوتی است میان ما و آنها؟ فقط این‌که ما مسلمان‌ ایم و آنها مسیحی و یهودی؟ مگر قرار نیست اسلام خوب‌تر باشد؟ پس خوب بودن‌مان کو؟ کجاست؟ عطوفت‌مان فقط با کسی است که پیرومان باشد؟ کفّار هم با پیروان‌شان مهربان اند. به جای حس عطوفت، گردن کشی‌مان راهنما و افت، حتی اگر کسی تردید دارد. همه را طرد کردیم. خاتمی بیست میلیون رای داشت؛ آن بیست میلیون رای را طرد کردیم. در میان اصول‌گرایان هم عده‌ای. حلقه‌ی خود را تنگ‌تر و تنگ‌تر کردیم. یا با من باش، یا دشمن باش! «گالیله مردی متدین و کاتولیکی سفت و سخت بود اما کلیسا با او و بنابراین با علم جدید در افتاد.» (همان) ما به‌تدریج علم جدید را پذیرفتیم، اما بازهم در نزاع گالیله و کلیسا سمتِ کلیسا را گرفتیم. در پایان از آزاده فضلی متشکرم که ترجمه‌اش از کتاب کاپوتو را پیش از چاپ در اختیارم قرار داد.


مهدی پارسا