suetafahom


ژيژک-کانت-هيچکاک

كانت مقولات استنتاجي فاهمه را در چهار دسته سه تايي قرار مي دهد: كلي، جزئي، شخصي؛ و... آنچه در اين دسته بندي تعيين كننده است نه فراگير بودن مقولات بلكه ماهيت ديالكتيكي آنهاست. در واقع كانت مقولات را از صور احكام [گفت وگوها] استنتاج مي كند و اگر بپذيريم كه اين ديالكتيك سقراطي بود كه از طريق افلاطون به مقولات استقرايي ارسطو انجاميد، آن گاه رابطه مقولات و ديالكتيك ريشه اي عميق تر خواهد يافت.
    روش تفكر ژيژك - حداقل در اين كتاب - نيز كاملاً ديالكتيكي است. او همان گونه كه هيچكاك را در سه دوره رئاليسم - مدرنيسم - پست مدرنيسم قرار مي دهد، خود نيز سيري مشابه را مي پيمايد و از امر كلي (ساختارگرايي - مدرنيسم)، به امر جزئي (پسا ساختارگرايي- پست مدرنيسم)، و سپس به امر شخصي (خود ژيژك) مي رسد. در واقع او دوبخش اول كتاب را مقدمه اي براي مقاله اصلي خودش در بخش سوم قرار داده است و همان طور كه تز بعدي (سنتز قبلي) از تز قبلي معقول تر و به ايده مطلق نزديك تر است، ژيژك نيز با بذل توجه به هيچكاك، سعي دارد تا از پست مدرنيسم هيچكاك فراتر رود.
    شايد بتوان پروژه ژيژك را بر گذشتن از امر جزئي تلقي كرد. وقتي جهان سرمايه داري به جهان تكثر و فرديت و بي معنايي بدل مي گردد، چگونه بايد در مقابل سرمايه داري ايستاد، با واپس روي و تمسك به وحدت و معنا؟ هرگز!
    ژيژك (به عنوان يك «ماركسيست غربي») مي خواهد به هرقيمت ممكن ضدسرمايه داري (لاجرم ضدسرمايه داري متأخر) باشد و بنابراين از هگل (درواقع از كانت) مدد مي گيرد تا به همان سياقي كه جيمسون با ترسيم يك مربع نشانه شناختي ، وجه چهارم مفقوده را مي يابد، به سنتز موعودخود پي ببرد: امر شخصي؛ آنچه در ما از خود ما با ارزش تر است؛ آنچه از نمادين سازي مي گريزد. آري، اين درست است كه بيرون رفتن سوژه ناراضي (مثلاً ترومن) از نظام (مثلاً نمايش ترومن) خود بهترين پايان و يك بستار كامل براي نظام و موفقيت آن (كارگردان نمايش ترومن ) است؛ درست است كه نظام هاي معاصر بسيار انعطاف پذير شده اند و انحرافي ترين كوره راهها را آسفالت مي كنند تا آنها را نيز جزء نظام بنمايانند، اما آيا انديشه تقابلي با قراردادن تمام تكثرها در طرف مقابل و وحدت بخشيدن بدانها، در واقع به خود وحدت نمي بخشد؟ در واقع اين خود كانت بود كه در نقد عقل عملي كليت را نه به تكثر پديده ها، بلكه به شي في نفسه واحد نسبت داد كه به قانون اخلاقي كليت مي بخشد. اين كشف كانت شايد انقلابي تر از انقلاب كپرنيكي او در نقد عقل محض باشد، اما او هرگز به اندازه اين قسمت فلسفه خود يك ايده آليست نبوده است (مسأله شبيه تفاوت دومعناي كلمه جوهر در فلسفه ارسطو است). بدين ترتيب ژيژك نه به يك فيلسوف نظري(با شعار بازگشت به ماركس)، بلكه به يك نظريه پرداز انقلاب (با شعار بازگشت به لنين) تبديل مي شود.
    در وجه دوم مثلث اين كتاب (هيچكاك ـ لكان ـ ژيژك ؛ سايه سنگين كانت ـ و نه هگل ـ وجه چهارم مفقوده است ) لكان را مي يابيم. روشن است كه حضور لكان دراين كتاب عميق تر از نقل قول هاي كم شمار و نام بردن گاه گاه از اوست. كتاب را مي توان به طور كامل در مثلث لكاني امر تصويري ـ امر نمادين ـ امر واقع قرار دارد. كتاب در واقع از مقاله پاسكال بونيتزر و از بحث تعليق در آثار گريفيث آغاز مي شود و بعد از بررسي روابط آيينه اي و دوتايي هاي تصويري در مقاله ابژه هاي هيچكاكي [ابژه نمادين ساز از همان ابتدا مابين اين دوتايي ها وجود دارد] كم كم به حيطه زنجيره نمادين، بويژه درمقاله از بصيرت و نابينايي مي رسد. مقالات فصل دوم كتاب كه به فيلم هاي هيچكاك مي پردازند، چه از نظر فرم و چه محتوا در جريان تفسيري بي پاياني قرار دارند كه روشن ترين جلوه حركت دال ها در نظم نمادين است. در دوراني كه همانند سازي ها ناممكن به نظر مي رسند، نتيجه خوانش يك اثر «لذت نقد است، نه برانگيخته شدن عواطف». وقتي اثر به ابژه اي در جهان مي پرداخت، تفسير يك عمل درجه دوم محسوب مي شد، اما وقتي ابژه مفقود باشد اثر خود تبديل به تفسير مي شود و بنابراين ما همواره با تفسير تفسير برخورد خواهيم داشت. جرياني از تفسير كه تا بي نهايت ادامه دارد و هيچ ابژه اي كه بتوان اين جريان را در آن متوقف نمود، يافت نمي شود. بنابراين نقد فيلم ـ بويژه درمورد اين كتاب ـ به هيچ وجه در پي تقليل پيچيدگي هاي فيلم مورد تفسير به يك درك مشخص نيست. ما دراين كتاب با تفسيرهايي سر و كار داريم كه خود اثري دست اول ـ و شايسته تفسير ـ هستند. (البته به همان معنا كه هر اثري ـ هرچند دست دوم ـ دست اول است) و منظور از تفسير نه اظهارنظر درمورد موضوع آن ، بلكه افزودن پيچيدگي هايي به آن است. بدين ترتيب نقد و اثر و نظريه و عمل به هم مي پيوندند. شايد روشن ترين نمونه را دراين ميان بتوان در مقاله مردي در پس شبكيه اش مشاهده نمود كه امواج تفسيري آن ما را از دكارت به بودريار و افلاطون و مالبرانش مي رساند ما را بر بال هاي بيد به پرواز درمي آورد و در دهان قربانيان بوفالوبيل در سكوت بره ها مي نشاند. بدين ترتيب، كتاب از امر تصويري و نمادين به امر واقع مي رسد و اصلاً هدف از كل اين جريان، «بازگشت به لكان» در مفهوم امر واقع لكاني است...
    
     



 
  

 

 


مهدی پارسا