suetafahom


کانت سیاسیِ دلوز

 
میرزا ملکم‌خان در رساله‌ی غیبیه‌ی خود مدعی می‌شود که مشکل اصلی عقب‌ماندگی و بدبختی ایران را کشف کرده است: عدم جدایی واقعی قدرت قانون‌گذار و قدرت مجری قانون و قدرت ناظر بر اجرای قانون. از نظر او، تفکیک واقعی قوا و تکثر در قدرت، راز پیشرفت مدرنیته غربی، به‌خصوص، در فرانسه است. مسأله این نیست که ما صاحب فرهنگ و تمدن هستیم و غربی‌ها صاحب فن و صنعت. آنچه ما از غربی‌ها کمتر داریم فن و صنعت نیست بلکه دستگاه دیوان درست است که شرط مدنیت تلقی می‌شود. کتاب دلوز درباره‌ی کانت به‌نام فلسفه‌ی نقادی کانت یک عنوان فرعی مهم دارد: نظریه‌ی قوا. ما در خوانش دلوز از کانت به‌جای یک سوژه‌ی یکپارچه و واحد، با سه قوه‌ی مختلف ذهنی مواجه ایم و سوژه به‌واسطه‌ی این سه قوه شقاق یافته است. دلوز در این کتاب، درجایی از حالتِ عقل سخن می‌گوید و می‌دانیم که کلمه‌ی état‌ در فرانسه و state‌ در انگلیسی هم به‌معنای حالت (روانی) و هم به‌معنای دولت (مدنی) هستند و به‌نظر می‌رسد دلوز رابطه‌ای میان کانت و مونتسکیو احساس کرده است. ازنظر دلوز، فلسفه‌ی نقادی برقرار ساختن این حالت / دولتِ مدنی، یعنی تفکیک قوا است. از سوی دیگر، به‌ بیان دلوز، کانت به‌جای ایده‌ی هماهنگیِ میان سوژه و ابژه یا وحدت ذهن و عین، از تابعیتِ ضروریِ ابژه از سوژه سخن می‌گوید و این به‌شرطی امکان‌پذیر است که قوه‌ی شناسایی قانون‌گذار باشد. کانت با سوژگانی کردنِ ابژه به سوژه و ابژه وحدت نمی‌بخشد، بلکه شکاف میان آن دو را به خودِ سوژه متقل می‌کند. وحدت و انسجام درونی، مستلزم ایجاد تمایزی [تفاوتی] قطعی و سفت و سخت میان درون و بیرون است و کانت در خوانش دلوز این رابطه‌ی درون / بیرون را مختل می‌کند. نتیجه‌ این است که وحدت در دولت نیازمند تأکید بر مفهوم درون و درنتیجه نیازمند نوعی دشمن‌سازی است. سیستم‌ها میل فراوانی به قلمروسازیِ تمام حرکات (حتا و به‌خصوص انحرافی و حاشیه‌ای) دارند تا بدین‌ترتیب آنها را جزء خود گردانند. طرح‌های سامان‌بندی نتیجه‌ی این میل هستند. در این صورت، مخالفت با سیستم نیز به بقای آن و قدرتمندتر شدن آن کمک می‌کند. حتا تمام مخالفت‌ها با سیستم باید در درون آن «برنامه‌ریزی» شده باشد. این کار نیازمند باوری محوری به تمایز درون و بیرون است تا نیاز سیستم به دشمن را با تعریف و مقوله بندی بیرون در تقابل با درون برآورده سازد. جامعه‌ی آرمانی دلوز جامعه‌ای متکثر است که در آن جزء-ابژه‌ها [پاره‌ابژه‌ها] نیروهای لیبیدویی خود را به‌طور مستقل اِعمال می‌کنند. اقتصاد او اقتصادِ مولدِ سائق است که از حساب‌گری‌های کاپیتالیستی می‌هراسد. دلوز فیلسوفِ شدن است و هیچ‌گونه توقفی تحت مفهومِ بودن (آنچه پیش از بودن قرار می‌گیرد، هرچه باشد اهمیتی ندارد: انسان بودن، اهل جایی بودن، معتقد به چیزی بودن و ...) را مجاز نمی‌شمارد و به همین دلیل، درتقابل با متافیزیسین‌هایی چون هایدگر قرار می‌گیرد. از نظر او، انسان چیزی جز میل‌اش نیست و میل او هیچ‌گونه ایستایی را نمی‌پذیرد و همین امر، سوژه‌ی دلوز را به سوژه‌ای کاملاً سیاسی تبدیل می‌سازد.بنابراین در دلوز هم می توان اثراتی از نقد متافیزیک را مشاهده کرد. او نیز به نقد عقل می پردازد و از این جهت نه دشمن بلکه فرزند کانت است. اما فرزندی که به جای اینکه همچون پدر عمری در خانه بنشیند و از راه کتاب و روزنامه با دنیا مواجه شود پا به کوچه می گذارد و از خانه فراری می شود.از نگاهی، کانت همواره و از پیش سیاسی بوده است. کانت در دیالکتیک استعلایی یعنی در پایان و نتیجه ی نقد اول هدف اصلی خود را برملا کردن کارکرد عقل در فرا روی از تجربه و باور به امور معقول و تلقی جوهری داشتن از آنها معرفی می کند. این که برای ساختار وجودی همچون وجود تک تک اجزای آن قایل باشیم. از نظر کانت ساختار وجود دارد اما نه به طور جوهری. و این حربه ای است که حاکمیت ها از آن بسیار سود می جویند زیرا تنها باوری که توده ها را به سرسپردگی کامل در برابر قدرت حاکم وا می دارد تلقی جوهری داشتن از نظام و مرکز آن است. این که نظام قراردادی وجودی تقویمی و ازلی و ابدی دارد و قانون آن قانون طبیعت است.
مسأله اخلاق نیز در کانت به شدت وابسته به مفهوم قانون است زیرا اخلاق چیزی نیست جز قانون اخلاقی. قانون، سوژگانی است و بنابراین خیر همچون ابژه های عقل محض تابع سوژه می شود. اما همین قانون یک صورت محض و بدون محتواست و به همین علت عملی، و نه نظری، است و شناسایی چیزی در آن نمی یابد. درنتیجه ما تنها ازطریق اجرای قانون از وجود آن باخبرمی شویم. در اینجا نیز قانون سوژگانی گویی از بیرون می آید. این مطلب به شکل مبسوط و مستدلی در جریان حرکت کانت از عقل نظری به عقل عملی بیان می شود: پدیدارها یعنی همان ابژه های شناسایی همگی معلول هایی هستند که رابطه علی میان آنها برقرار است، اما هیچ کدام عاملیت مطلق ندارند و در «آغاز خود انگیخته یک حالت» توانا نیستند. آنها همگی مجبورند. از سوی دیگر شرط وجود قانون اخلاقی این است که موجودی آزاد و مختار وجود داشته باشد و این انسان ها هستند که سوژه قانون اخلاقی هستند. این موجودات آزاد همان نومن ها هستند که فنومن تولید می کنند. در عقل عملی نیز سوژه ها ابژه ها را تولید می کنند. آنها از خود بیرون آمده اند و هریک تبدیل به مرکز و مبدأ سلسله پدیدارها شده اند. می بینیم که تفکیک نومن‎/ فنومن هم در کانت به اختلال در تقابل درون‎/ بیرون می انجامد. در اینجا قانون سوژگانی خود را به مثابه امری ابژگانی می نمایاند و تابعیت از قانون تابعیت از امری مطلق می شود.

مهدی پارسا