suetafahom


طایفه‌ی تخریب در بلای نوشتن»

چرا هیچ‌وقت کسی تاریخِ نوشتن را ننوشت؟ چرا کسی تاریخِ تاریخ را ننوشت؟ گویی در میان متون بی‌نویسنده (چون هزار و یک شب) و نویسنده‌های بی‌متن (همچون سقراط) برون‌رفتی از مدارِ نوشتن ممکن نبوده ست. و امروز که این مدار بر وسعت خود افزوده ست، چنان‌که به‌زودی تعداد صفحات در شبکه‌ی جهانی از تعداد افراد زنده فزونی می‌گیرد، اندیشیدن به نوشتن، اندیشیدن بیرون از نوشتن، دشوارتر، یا حتا، ناممکن می‌نماید. نوشتن واقعیتی نبود که استعاره شود، بلکه استعاره‌ای بود که ناگهان رنگ واقعیت به خود گرفت. معجزه‌ای روی داد. روزی که ساد با قلمِ تیزِ خود به‌گونه‌ای محوناشدنی نوشت، آن‌قدر تیز که تنِ زنده را شکافت و مرئی شدنِ احشاء را ممکن ساخت. و سپس جادو نوشتن خود را تکثیر کرد. پس نمی‌توان تاریخِ نوشتن را نوشت، زیرا تاریخ در شکافِ میان جان و تن، و «دست و صورت»، ممکن بوده ست.

◊◊◊

«بزرگ‌ترین ترفند شیطان این است که این توهم را به‌وجود می‌آورد که وجود ندارد». این ترفندِ کسی ست که وجود ندارد. اگر این ترفند بخواهد به بهترین نحو عمل کند، شیطان باید وجود نداشته باشد. باید آن‌قدر فراگیر باشد که وجود داشتن را دربرگیرد. و نوشتن شیطانی بود که امروز با اعلامِ مرگِ خود دارد پیروزی‌اش را اعلام می‌کند. پایان غم‌انگیزتر از آن است که فکر می‌کردیم: شیطان وجود ندارد؛ نوشتن عملی که با دست و قلم انجام می‌شود نیست. نوشتن همه‌جا ست، پس نیست. تفاوتی که به نوشتن تعیّن بخشد، همواره از دست می‌گریزد. نوشتن در مقابل خواندن، نوشتن نیست، زیرا دیگر خوانندگان هم همراه و همگام با نویسنده می‌نویسند. نوشتن کارِ دست نیست، زیرا دیگر بخوانید تا کلمات را بر صفحه‌ی مونیتور ببینید. دور نیست آینده‌ای که دیگر نیازی به خواندن هم نیست. فاصله‌ی میان ذهن و کاغذ از میان می‌رود، فاصله‌ی میان نویسنده و خواننده نیز/ شکل‌گیری مفاهیم در ذهن، روی صفحه‌ی مونیتور بازنمایی می‌شود. و این بازنمودها همه‌جا را فرا خواهند گرفت. همه‌جا پُر می‌شود از شیطان‌های کوچکی که نه زنده اند و نه مُرده. آنها ویروس اند، ویروس‌هایی که راه نفوذ به حیطه‌های ممنوعِ نظام را بلدند، زیرا نیستند؛ زیرا بازنمودهایی بیش نیستند، شعارهایی، smsهایی، و ناسزاهایی.

◊◊◊

نوشتن، خود باید تاریخِ خود را بنویسد. و بدین طریق خود را خلق کند. خود را تکثیر کند. نوشتن که از لحظه‌ی ایجادِ تاریخ سرکوب شده، روزی باز می‌گردد. گویی امروز زمان بازگشت آن است. روزی که تناقض‌های درونیِ ناشی از طرد نوشتار در نظام برملا می‌شوند. روزی که نظام دیگر توان ادامه دادنِ افسانه‌ی موهومِ خود را ندارد و ناگهان وامی‌پاشد. روش سرکوب چنین است که این‌گونه می‌نماید که وجود ندارد. زیرا اگر بپذیرد که وجود دارد، باید بپذیرد که جای امر سرکوب‌شده در درون است، نه بیرون. باید بپذیرد که نوشتار زائد و بی‌اهمیت نیست. باید از انکار خطر نوشتار دست بردارد. و این خود نظام است که با خود چنین می‌کند. بازگشت امر سرکوب‌شده بخشی از ساختار سرکوب است. واسازیِ لوگوس‌محوری پایان‌بندیِ نهفته در خودِ ماجرای لوگوس است؛ البته پایانی بی‌پایان، پایانی که از خاستگاه آغاز شده است. زیرا امر سرکوب‌شده گم نشده ست، همواره در برابر دیدگان‌ ما ست. در هیبتِ سمپتوم‌ها و ردهای ناخودآگاه. و امروز روزِ خودآگاه شدنِ آن است. زمانه زمانه‌ی خوداندیشی ست.

◊◊◊

 آنچه گذشت ستایشی بود از فضای نوشتاریِ امروزین. ستایشی از جامعه‌ای مبتلا به بلای نوشتن. از نوشتنِ همگانی در تقابل با نوشتنِ فاضلانه؛ وبلاگ در تقابل با سایت؛ دیوارنوشت و کاغذنوشت در تقابل با پارچه نوشت؛ نویسنده/خواننده در تقابل با نویسنده؛ و این نوشتار در معنای عام در تقابل با کتاب. دریدا با اعلامِ مرگِ تمدنِ کتاب، تولدِ تمدنِ اینترنت را اعلام کرد. ما در حالِ غوطه‌ور شدن در متنی به‌منزله‌ی جهان ایم. و بی‌سوادها در این جهان زندگی نمی‌کنند، کسانی که یک زبان می‌دانند، جهانِ نسبتاً کوچکی دارند. و کسانی که دو زبان می‌دانند، جهانی کمی بزرگ‌تر. و این جهان به دست کسانی ساخته می‌شود که می‌نویسد. هر روز و هر لحظه می‌نویسد. به روش‌های بسیار عام‌تر از آن که قلم نمادِ نوشتن باشد. نوشتن عام‌تر از آن است که چیزی نمادِ آن باشد. نوشتن خلق است، و توصیفِ خالق از دست و زبان کسی برنمی‌آید


مهدی پارسا