suetafahom


خود اندیشی، بافت‌مندی، شبح‌وارگی

(خلاصه‌ای از درس‌گفتارهای ارائه‌شده در آکادمی‌موازی – دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران - با عنوان «چرا فلسفه؟»)

 

اگر فلسفیدن را هرگونه استعلا یافتنی از تماس عادت‌زده‌ی روزمره و سنتی با جهان بدانیم، آنگاه باید بپذیریم که فلسفه رشته‌ای در میانِ باقی رشته‌های آکادمیک نیست، بلکه وجهی بنیادین از تفکر و عمل است. فلسفه به‌خودی خود ضدآکادمیک هست، زیرا آنچه آکادمی‌به آن نیازمند است، دیسپلین یا انضباط علمی‌است. و فلسفه در طی تاریخ خود نشان داده است که به هیچ تلاشی برای چارچوب‌مند کردن آن تن نمی‌دهد. فلسفه با سقراط از به چالش کشیدن پیش‌فرض‌های خود و اسطوره‌زدایی آغاز شد و این چنین باقی ماند. و سقراط بیش از آن که برای خود استوار سازد، به خانه‌به‌دوش کردنِ دیگران همت گماشت. سقراط در تدوین رویه‌ای برای مقابله با سوفیست‌ها خود سوفیستی عمل کرد و موضوع فلسفه، بر خلاف میل غایی‌اش، باور‌ها شد نه امور واقع، و نه حتا حقایق ثابت و دایمی. فلسفه باید به قصد کسب حقایق به جنگ باورها میرفت، و این باورستیزی نه فرعی و زاید، که جزء ذاتی آن بود.

پس فلسفه نمی‌تواند همچون علم به جهان و امور واقع بپردازد. قدرتِ فلسفه در ایجادِ نسبت با جهان بالقوه است. فلسفه «گسترش امکانات حیات» است؛ و بدین ترتیب ماهیتی تولیدی دارد. فلسفه تولید دایمی ‌و فرارویِ دائمی ‌ست. فلسفه هنگامی‌که فهمیده می‌شود فلسفه نیست، بلکه هنگامی‌ که فهم ما را مختل می‌کند فلسفه است؛ وقتی که راهی به آینده می‌گشاید. بنابراین با این‌که موضوع فلسفه باور است؛ با این‌که نقادانه و شکاکانه است و نسبتی نزدیک دارد با تفسیر و گفت‌وگو، اما کار آن توصیفِ امور یا رویدادها نیست، بلکه خود رویدادی در جهان است. این طور نیست که جهانِِ متحرک و متغیر با فلسفه متوقف و درک شود، بلکه فلسفه وجهِ حیاتیِ جهان است. فلسفه نظرورزی نیست، اگر منظور از نظرورزی توصیف بی‌طرفانه و بی‌اثرِ رویدادها باشد. و این عدم بی‌طرفی و بی‌اثری در نخستین سخن‌ور فیلسوف، سقراط، مشهود است. با سقراطْ فیلسوف فرد بدنامی ‌است که، بی شرمانه، از نفی و ردّ هیچ چیز ابایی ندارد. و به همین جهت خطرناک است. او پرسش‌هایی را مطرح می‌سازد که نباید مطرح شوند؛ پرسش‌هایی که شهر و دولت با به تعویق انداختن آنها، با چشم پوشیدن و دور زدنِ آن‌ها می‌توانند هویت یابند. فلسفه دشمن تمامیت‌طلبی و اقتدار است، زیرا تمامیت‌طلبی مستلزم داشتن تصویری شفاف و کامل از اجتماع است، و هنگامی ‌رخ می‌دهد که امر سیاسی تابع ِ امر اجتماعی (مثلاً اقتصادی) باشد. اما از دیدگاهی فلسفی اتفاقاً امر سیاسی لحظه‌ای است که در آن معانی رسوب یافته‌ی امر اجتماعی (اقتصادی) مورد تردید قرار می‌گیرند. پس هر نظریه‌ی سیاسی (چه راست و چه چپ) که ادعای علمی ‌بودن دارد باید همواره در هراسِ مواجهه با نقدی فلسفی باقی بماند. این چنین است که می‌توان از تمامیت‌طلبیِ موجود در لیبرال دموکراسیِ پایان‌ها (پایانِ ایدئولوژی، پایان مارکسیسم، پایان تاریخ) سخن گفت.

اما فلسفه‌ای که خوداندیشی را ترویج کند، باید پیش از و بیش از هر چیز دیگر از خود بپرسد. باید به شرایط امکان خود بپردازد. پس فلسفه موضوع فلسفه است. و این پرسش که «آیا فلسفه ممکن است؟» در جایی جز فلسفه نمی‌تواند مطرح شود. این رویه‌ای است که از نقد عقل توسط خود عقل در کانت صراحت یافت. در کانت، عقل داورِ عقل است و این بازتاب چنان لرزه‌افکن است که مارکس را وامی‌دارد که کانت را روبسپیِر آلمان خطاب کند. اما داوری عقل بر عقل هنگامی ‌از صوری بودن به‌درآمد و به نقد ماهیت خود موجود عاقل منتهی شد که در‌ هایدگر وجهی پدیدارشناختی یافت. از این پس انسان در نسبت‌اش با جهان وجود دارد و چیزی جز همین نسبت با جهان نیست. پس هیچ جایگاه استعلایی و آزادی برای نقد وجود ندارد. عقلی که خود داور خود است نمی‌تواند از جایگاهی امن به نقد دیگری بپردازد. بدون درنظر گرفتن بافت، هیچ کنش نقادانه‌ای امکان‌پذیر نیست. و با درنظر گرفتن بافت، سوژه و اُبژه، خود را، و یکدیگر را، نمی‌شناسند.

این ملاحظات به فلسفه ماهیتی شبح‌واره می‌بخشد. شبح هر آن چیزی است که هست و نیست؛ تعین نمی‌پذیرد؛ مردد است؛ و گشوده است به آینده و آینده را می‌گشاید. فلسفه بدین ترتیب هیچ حضوری، هیچ واقعیتی، هیچ عینیت و شیئیتی، و هیچ ثباتی را برنمی‌تابد. برخلاف هستی‌شناسی‌ها که شارِّ امور را با موجودیت‌های موهومِ ایستا توصیف می‌کنند، در فلسفیدنِ شبح‌واره، امور برای ما به صورت شارّی از امکانات پدیدار می‌گردد. فلسفه نوعی فاصله‌گذاری و ایجاد تفاوت/ تعویق است، و از مواجهه‌ی مستقیم با حضور یکنواخت ابژه برحذرمان می‌دارد، و هرگاه که تصور کنیم چیزی را حاضر کرده‌ایم، با فاصله‌گذاری و تعویق آن را تبدیل به شبهی می‌کند که همواره از دست می‌گریزد.

به عنوان نمونه، در آثار مارکس و انگلس، می‌توان دو وجهِ هستی‌شناسانه و شبح‌واره را تشخیص داد. از یک سو ماتریالیسمی ‌که سعی دارد علمیت خاصی را به جهان اعمال کند و از سوی دیگر رمانتیسیسمی ‌که به آثار آن‌دو ادبیت می‌بخشد. این ادبیت همان وجه فلسفی فروکاست‌ناپذیرِ مارکسیسم است. همان چیزی که اجازه می‌دهد هنوز بتوان از مارکسیسم سخن گفت و آن را در فرم‌های دسته‌بندی‌شده فروکاست.

و به نظر می‌رسد که این دو وجه، دو سر طیفی هستند که دست‌کم در فضای فکری کنونی جامعه‌ی ما تشخیص‌پذیر است. اگر خوداندیشی و بافت‌مندی دو شرط اساسی شبح‌وارگی باشد، آن‌گاه برای فیلسوف بودن دو چیز به اندازه‌ی هم ضروری ست: باور به چیزی (یعنی بافت)، و داشتن توان نقد آن چیز (یعنی خوداندیشی). عده‌ای که باور به چیزی دارند بی‌آن‌که توان نقد آن را داشته باشند، عبارت‌ اند از بنیادگرایان، ارتدوکس‌ها و راست‌های افراطی؛ و عده‌ای که سراپا نقدند، بی‌آن‌که به بافت و موضع نقد خود توجهی داشته باشند عبارت اند از جریان‌های محیط زیستی، ضدسرمایه‌داری و ضدجهانی‌سازی آنارشیستی، چپ‌های رادیکال، و فمینیست‌های نسل د


مهدی پارسا