suetafahom


درباره کتاب دلوز درباره کانت

نخستين جنبه نوآورانه خوانش دلوز از کانت به موضوع سوژگاني سازي زمان و مکان و قانون اخلاقي مربوط است؛ کانت با اهداي وجهي خودآئين به زمان در نقد عقل محض و قانون در نقد عقل عملي انسان را با شکافي در درونش مواجه مي سازد. شکاف ميان سوژه و ابژه به درون سوژه مي آيد و او را دوپاره مي سازد. کشف دلوز اين است که سوژگانيت زمان به معناي دروني بودن آن نيست بلکه بدين معناست که زمان درونيت سوژه را از او مي گيرد و مرز ميان درون و بيرون را برايش مختل مي سازد. در نقد عقل عملي نيز اين قانون است که، همچون زمان، سوژگاني مي شود و بدين ترتيب سوژه را دوپاره مي سازد. قانون غاخلاقيف يک صورت محض است و اين صورت محض از اجراي آن جدايي ناپذير است. پس آنچه براي سوژه دروني است، عمل غبيرونيف قانون بر تن او است. ما انسانيم چون گناهکاريم. قانون يک صورت محض است و اين ما هستيم که با انتخابمان اين صورت محض را به اجرا در مي آوريم و اين اجرا چيزي جدا از آن صورت محض نيست. پس فقط با تحمل اثر قانون بر قلب و تن مان است که مي توانيم هويت انساني مان را تاييد کنيم.

روش استعلايي نيز براي کانت داوري عقل بر خود است و صرفاً با همين ايجاد فاصله ميان عقل و عقل است که عقل مي تواند حقيقت تمايلاتش را بيابد؛ همچون فرآيند روانکاوي که در آن فرد تحت روانکاوي، به کمک روانکاو و به واسطه تفاسير او، از خودش فاصله مي گيرد تا حقيقت ميلش را بيابد. و حقيقت ميل تنها در شکاف درون سوژه که مرز ميان درون و بيرون را در او بر مي دارد قابل جست وجو است.

خوانش دلوز از کانت جنبه نوآورانه ديگري نيز دارد؛ سوژه کانتي مخروطي که به سمت جهان ابژه ها باز شده باشد نيست، بلکه محل مکالمه قواي مختلفي است که تمام وجوه درون بودگي و برون بودگي را در خود دارند و آنچه باعث امکان پذيري اين مکالمه مي شود، همان شکاف و فاصله ميان سوژه است. «اصل تابعيت ضروري ابژه از سوژه» و قانون گذار بودن (فاعليت) قوه شناسايي نتيجه يي جز ابژگاني شدن سوژه و سوژگاني شدن ابژه، يعني همان اختلال در تمايز درون / بيرون ندارد. صريح ترين جلوه اين نتيجه را مي توان در حرکت کانت از عقل نظري به عقل عملي مشاهده کرد؛ در جهان پديدارها ما صرفاً با سلسله معلولات سروکار داريم. پديدارها از چيزي پديد آمده اند اما چيزي که خود نيز پديدار است. بدين ترتيب ما با سلسله يي از معلولات سروکار داريم که رابطه عليت ميان شان برقرار است، اما هيچ کدام از آنها توان اين را که عامليت مطلق داشته باشند، يعني بتوانند در نقطه آغاز سلسله قرار بگيرند، ندارند، زيرا همگي به علت پديدار بودن مجبور هستند. علت اول سلسله علي بايد قدرت عامليت داشته باشد و تنها شرط امکان پذيري اين امر اين است که آزاد (مختار) باشد. از سوي ديگر شرط وجود صورت محض قانون اخلاقي اين است که موجودي صاحب اراده آزاد وجود داشته باشد. موجودي که بتواند با انتخاب خود، به خود هويت ببخشد. پس انسان تنها ضمانت وجود عامليت آزاد در جهان است آن هم از اين طريق که قانون اخلاقي وجود دارد و آزاد بودن انسان شرط وجود آن است. آزادي برخلاف عليت طبيعي حاکم بر پديدارهاي مجبور و سلسله نامتناهي آن، با نيرويش در «آغاز خودانگيخته يک حالت تعريف مي شود». اين علت نمي تواند تحت علت ديگري در فراز خود قرار داشته باشد.

«آزادي متعلق به شيء في نفسه است و نومن ها چيزي نيستند جز موجوداتي آزاد». نومن متعالي است چون پديدآورنده قانون است و نقطه آغازي است که جهان قانونمند از آن در مي آيد. آنچه در اينجا رخ داده اين است که سوژه از خود بيرون آمده و در جايگاه نومن نشسته و سرسلسله پديدارهاي طبيعي شده است. از سوي ديگر پديدارها با منتسب شدن به يک سوژه اخلاقي صاحب اراده آزاد در برابر / بيرون سوژه نيستند. «در کانت رابطه سوژه / ابژه به دروني شدن تمايل دارد» اما دروني شدن که با ايجاد شکاف در سوژه او را از خود بيرون مي کند.

مهدی پارسا